http://ap1.persianfun.info/img/92/1/Namayeshe%20Ehsas%2011/17.jpg

جمعه سوم مرداد 139321:26 Me |

++تا وختی خونتون بودی چسبیدی به درس و کار

 

++تا رفتی شهرستانتون و روستاتون هم که بهت حسابی خوش گذشته

 

+++در هر دو صورت یه حالی هم از من نپرسی یوخت هااااااااا!!!!

 

خوشحالم که بهت خوش میگذره ...

 

پش من چیییی عاگاااااااااا

چهارشنبه هشتم مرداد 139323:46 Me |
یوهو یوهو سلام

 

+ بی دلیل خوشحال نیستم ... داریم به شنبه نزدیکتر میشیم

 

+هرچند هنوووووووووز ارائمو آماده نکردم ... اماخوشحالم

 

+تا ده دقیقه پیش داشتیم با پیشی اس میدادیم

 

+خوابید عزیز دلم ... من بیدارم اماااااااا

 

+دیروز قبل افطار پیام داد ... آخخخخخ که چقدر دوست داشتم پیام بده

 

+اما جواب ندادم بعد افطار هم دو تا داد بعد جواب دادم

 

+کوفت!!!مرض ندارم که ... کار داشتم وقت نشد جواب بدم

 

+آخر شب حرف تو حرف شد بهم گفت بعدنا میرم زن دوم میگیرم

 

+گفتم خو چه کاریه اولی رو نگیر

 

+گفت نه شما رو دوس دارم حتما میگیرم ... بعدا میرم دومی رو میگیرم

 

+نمیدونم حرفاش شوخی بود یا جدی یا هرچی!!!!

 

+فقط میدونم حسابی گریه کردم

 

+گفتم بمن ربط نداره اصلا برو ده تا بگیر ... چون من دیگه هیچکدومش نیستم

 

+گفتم دیگه هم بحث غیردرسی با من نکن

 

+گفت نه ببخشید نههههه من فقط تورو میخوام

 

+گفتش تو همه آرامش منی وخیلی دوست دارم

 

نمیدونم من چی گفتم که جواب داد :

 

+بحث غیر درسی نمیکنم ... اولویت اول و دوم و سومم تویی ... فقط یه بانو دیدم و خواهم دید فقط خودت!

حالا بصورت درسی بخواب!

 

+عاقا منو میگی صورتم پر اشک بود هاااااا

زدم زیر خندههههه

 

+گفتمش آخ اگ بودم چنان موهاتو میکشیدم کچل بشی دگ اسم زن دوم نیاری جیغ بزنی

 

+گفت : کچل هستم

 

+گفتم مادرزاد که کچل نیستی ...

 

+ گفت خب کچلم میکنی دیگه بهم زن دوم هم نمیدن

 

+گفتم امشب بد اشکمو درآوردی منتظر باش تلافی کنم

 

+کل ناراحت شد و معذرت خواهی کرد !!!! خیلی مهربونه

 

+اما دلیل این حرفاشو و زن دوم رو متوجه نشدم هاااااااا خیلی جدی بود

 

+نهایتا هم گفت که فقط منو میخواد و زن دوم کجا بود!

 

+خودمونیماااااااااا حسابی دیشب گریه کردم بخداااا ... تصورش هم برام سخته

 

اینو بفهم عشقم :

من نمیخوام تو رو با کسی تقسیم کنم... فقط برای من باش ... همانطور که من فقط برای تو هستم

 

 

چهارشنبه هشتم مرداد 13931:49 Me |
یک ساعت بعد افطار بهش اس دادم : روزتون قبول باشه

اس داد :ممنون همچنین ، کی میتونین بیاین نت؟

گفتم : الان آنم

گفتش : ایول منم ده دقیقه دگ میام ...

کلی طول کشید تا بیاد ....

تو حیاط بودم پیش دخترخاله ها و کارن و اینا ...

اومدم دیدم آن شده

اما یه سلام و بعدشم نت مشکل پیدا کرد

پیاما دیر میرفت و میومد...

اس داد : شما کوم قسمتو دوست دارین ارائه بدین؟

گفتم برا من فرق نمیکنه ...

کفتش قسمت اولشو من برمیدارم قسمت دومشو شما

گفتم عیب نداره، تنظیماتش چی؟

گفتش بعدا انجام میدم

گفتم پس بهم خبر بده از کدوم تیتر مربوط به منه... گفتم من خیلی استرس دارم ... نشستم پای سمینارم ... خیلی عقبم ...

میدونه استرسیم خیلی...

گفتش: باشه خبر میدم ...

به بقیه پیام هم توجه نکرد...

منم جواب دادم : باشه،

به جهنم که استرس داری .... ( روح پرور)

 گفتش : ینی چی؟چه طرز صحبت کردنه . نظر من اینه ؟این همه گفتم از طرف من نظر نده

جواب دادم : همینیه که هست ، تیترمن مشخص شد بهم بگین لطفا. شب بخیر

اس داد : الان مثلا میخوای ادا منو دربیاری به من بفهمونی؟

جواب ندادم ...

یه ساعت بعد اس داد و فقط توش نوشته بود : 3فصل اول من و 4و5 با شما ...

منم ج دادم :باشه مرسی

سحر بود هرشب بهش اس میدادم پاشو سحری بخور ...

اما دگ گفته بودم کاری ندارم به کارهاش ... سحرشب قبل و اینا

همش تو دلم صداش میزدم پاشو بخور دیگه ... ول کن اون درس کوفتی رو دیگههه

گوشیم رو همش چک میکردم شاید اس داده باشه ...

اما درسهاش براش واقعا خیلی مهمه!!!

مثلا اینارو هم مثل اون تا 20شدی!!!خب آفرین ...

چی بدست آوردی ؟ چی از دست دادی ؟

تحسین مامانت و دوستات و استاداتو بدست آوردی ... شدی زبان زد کلاس ...

اما چیزی از دست ندادی نگران نباش ...

یه دلی هست اینجا که بد بهت محتاجه و تو برا درسهات ولش کردی به امان خدا ...

چیزی نیست که ... چیزی از دست نمیدی ...

یادت باشه پیشی ...

این روزا سخت به بودنت نیاز دارم .... ازم دریغ کردی!!!!

امیدورارم کسی چیزی رو ازت دریغ نکنه!!!!

خیلی بده بدونی چاره دردت دست کیه ... اما بهت محل نده ...

هیچ شوقی برای شنبه ندارم که هیچ ...

دوست هم ندارم بیام!!!!

اینقدر دلم درد داره که نمیدونم چه خاکی بریزم تو سرم ...

از یه طرف استرس و درسها ...

از یه طرف برخوردات و ....

از یه طرف بدبختیای خودم ...

حرفهای مامان جونتم که صب تا شب تو گوشمه!!!!

میترسم وقتی درسهات تموم بشه و بشی مث سابق

که من دیگه مث سابق نباشم ...

 

 

دوشنبه ششم مرداد 139310:58 Me |
یادم نیست لط بعد از کدوم دعوا ؟!!!

اما میدونم از بعد یه دعوایی به بعد دیگه

هروخت صداش میکنم بهم نمیگه جانم!!!

دوسه هفته پیش ازش پرسیدم :

گفتش بذار برا بعدنا بهت میگم خب؟!!! نمخاد الان این کلمه رو بگه ... اما نمیدونه چه آرامشی رو ازم گرفته

اینقدر اون جانم گفتناش رو دوست داشتم خودش هم میدونست

گفته بودم بهش

حالا ازم دریغ میکنه ...

یبار تو مسنجر از دهنش دررفت گفت : جونم

اینقده ذوق کردم نگوووو

بهش کفتم میدونستی خیلی وخته بهم نگفتی جونم؟

بحث رو پیچوند!

عاشق اینم صداش کنم و بهم بگه جونم عشقم؟

خدا میدونه پشت جانم گفتناش چه آرامشی بهم میده ...

خیلی وخته نگفه

ینی نمیخاد که بگه ...

از پریشب سر یه حرف کوچولو یکمی دلخور شدم ...

طوری حرف زد که ینی خوشم نمیاد نمره بپرسی و اینا

بین خودمون باشه ها ... پسورد دانشگا رو داده بود بهم ... حالا عوضش کرده!!!

نامحرمیم دیگه!!!! ایشالا به محرمش بده ... کی حسوده!

سر نمره دوستاش و اینکه چرا استاد به اونا نمره کم داده دلخور بود ...

منم بهم برخورد گفتم : یادم باشه پس دیگه کاری به نمرات هم نداشته باشیم ...

خوش بحال دوستاتون ... و شب بخیر گفتم ...

اس داد که دلخور نشو منظوری نداشتم ... و اینا

جواب ندادم ... سحری هم یه اس داد جواب ندادم ... دیروز ظهر یه اس داد

منم تو جوابش گفتم : سلام ... ظهر بخیر

افطار اس داد : قبول باشه ...

خونه عموم بودیم جواب ندادم .

ساعتای 1 اینا بود اس داد و خلاصه یکمی باهم پیام بازی کردیم ...

با شماره خونشون بهم زنگ زد ... جواب ندادم ...

زبونم نمیچرخه بخوام باهاش بحرفم ... هنوز دلخوریه تو دلم هست ... حرفهایی که زد و به روی خودش نیاورد!!!

گفت همچین میزنمت که آرزوی مرگ کنی...

البته بیشتر شبیه تک بود تا زنگ ...

بهش اس دادم شمایی؟

گفت آره میخواستم صداتو بشنوم ...

تو دلم کفتم اینا که تک بودن!!!

زنگ طولانی زد ... آهنگ پیشواز شاد گذاشته بودم ...

اون قبلی رو حذف کرده بودم گفته بود مزخرفه!

بهش گفتم که بهم گفتی مزخرفه و حالت بهم میخوره!!!

گفتش اگه پیشت بودم موهاتو میکشیدم تا تیکه نندازی اینقدر!

از بعد اون شنبه دیگه بهم زنگ نزده بود!!!!!فقط یبار تک زد که پیامش برسه ...

یبار سحری من زنگ زدم فقط!!!!

تمایلی به شنیدن صدام نداشته لابد دیگه!

فک کنم باز شروع کرده بود به درس چون دیر جواب میداد ...

بعد یکمی خودش گفت : من برم 3تا مقاله هست باید ترجمه کنم ...فعلا!

من :

سحری بهش اس دادم پاشو سحری بخور میوه هم بخور

گفتش اصلا خودت میوه چی خوردی؟

گفتم من سیب انگور هندونه ...

گفت ده دقیقه دیگه میرم ...

گفتم : اصن همش بچسب به همون درس و کارهات ... به من چه ... فعلا

گفتش باشه بابا بداخلاگ نشو رفتم ...

گفتم آفرین ... آروم گذاتو بخور که مریض نشی زبونم لال...

بعد تو یه پیام دیگه صداش زدم

میخواستم بگم که چققققدر دوستش دارم ...

گفتش اصلا من عادت دارم درحال راه رفتن غدا بخورم هیچکاریم عادی نیست ... بگو. الان مگ هیچی!!!

مسخرم کرد به همین راحتی!!!

منم گفتم ببخشین یادم رفت که اصلا به من ربط نداره چطوری بخورین و اینا ... مسخرم نکن

گفتش بگو

گفتم هیچی دیگه ... یه چیزی میخواستم بگم منصرف شدم

خلاصه ...

کلی اصرار کرد نگفتم ...

گفتش : من که میدونم میخواستی بگی دلت برام تنگ شده

گفتم : از همون شنبه که با کلی دلتنگی که داشتم اون حرفات بارم کردی دیگه دلتنگت نشدم ...

دروغ چرا بگم ... دلتنگش شدم اما دیگه بیتابش نشدم ... این ینی شکستن ...

ینی هنوزم مث اول دوسش داری ... اما اون شیکوندتت ...

خلاصه دوسه تا پیام داد بگو چی میخواستی بگی؟

منم نگفتم .. دیگه دلشو نداشتم ...

گفتش:دیگه نشنوم بهم بگی ... ( اسمش ) ... چیز یاد گرفته ...

این آرامشو هم ازم دریغ کرد

منم گفتم چشم دیگه نمیشنوی + خیلی چیزای دیگه

بعدش اس داد :

هر روز یه ادا . یه بهونه . یه اصاب خورد کردن .چرا با اصاب منوخودت بازی میکنی؟چته خب.دلت تنگه؟که کاریش نمیشه کرد. چیز دیگه ایه خب بگو عزیزم...

و اینگونه شد که همزمان با اذان صبح باز هم اشک صورتمو پوشوند و هیشکی نبود پاکشون کنه ...

گفتش منم نمیخوابم تا نگی ازم راضی هستی!

گفتم چرا باید ناراضی باشم؟بخواب...

من دلیل همه برخورداشو خودمو مقصر میدونم ... اون مقصر نیست ... کمبودها از منه ... عیب و ایراد ها ازمنه ... به قول اون این ادا اصولا مال منه ...

بعدش هم دو تا پیام داد بگو اما نگفتم ... حسم خشک شده بود ... چی میگفتم؟!!!

بعدش گفت دگ اصرار نمیکنم ... هر طور راحتی ...شببخیر

ظهر ساعتای 14پیام داد ... سلامهای عاشقونه ...

منم دیشبو فراموش کردم و خوب جواشو دادم ...

یکی دو تا پیام دادیم

بهش گفتم یه خبر بد دارم ...

کفتش بگو خبرتو...

گفتم استاد سمینار گفته باید تا شنبه گزارشهاتونو تحویل بدین ... باور نمیکرد اول ...

خلاصه بد از 2-3تا پیام گفتش : ممنون از خبرتون ... فعلا!

منم کفتم به سلامت ...

1 ساعت پیش اس داد : درس پردازش شما مرجع نویسیاشو کردی؟ گفتم نه

بهم 2-3تا تک زد تا پیامش برسه ...

ظهر همون پیشواز قبلیمو گذاشتم ... به طاها به یاسین ...

گفتش عوض کردی پیشوازتو ؟

گفتم اره اینو خلی دوسش دارم ...

بعد فقط گفتش : شب بیاین نت تا تقسیم بندی کنیم پردازش رو

گفتم چشم

و

دیگر

سکوووووووووت ...

 

یکشنبه پنجم مرداد 139319:16 Me |
استادمون نمره ها رو زده بود

هرکارکردم سایا باز نشد برام

بهش اس دادم نمره هارو زده چند شدی؟

یوهوووووووووووو 20 شده بود

آخخخخخخخ که فداش بشم

اگه پیشم بود یه جاااااایزه توپ داشت

عشقه منه دیگه

برا منم بالاخره باز شد

من 19.5 شدم

مطمئن بودم بیست میشه ... 6واحد تا الان بیست ...

هوراااااااااا

ساعت یک شب بهم اس داد :

فلانی ...

گفتم بله؟

من بااید با شما ازدواج کنم ...

باید موانع رو سریع و محکم بردارم ...

یهو ترسیدم نکنه مامانش رو دختری زوم کرده براش

گفتش نه چیزی نشده ...

باید تکلیفم تو تابستون معلوم بشه . گفتش کلا روزشو داشته به این موضوع فکر کرده ...

فداش بشم

گفتش باید عجله کنم . باید زودتر بدستت بیارم ...

گفتم باید فکرامو بکنم

گفت چگد فکر میکنی آخهههه؟ زود فکراتو بکن دیگهههه ... فدات بشم من ایشالا

گفتم من فکرامو کردم

گفتش پس بهم نگو تو خماری بمونم تا ااا روز عقد ایشالا

بهش گفتم : من یکمی شک دارم ( الکی گفتم هاااا )

گفتش :

هرچی شما بگی .

ایشالا شکتونم برطرف میشه ... قول میدم .

بعد سحری بهم اس داد :

فلانی فقط خدا میدونه چگد دوست دارم

خب منم دوسش دارم خووووووووووب

خدا زودی همه چی رو درست کن ...

گفتش روز قدسه میره راهپیمایی ...

منم به بابا گفتم بیدارم کنه منم باهاش برم

تا 6صبح بیدار بودم داشتم به آینده من و اون فکر میکردم فکرهای مثبت

ایشالا که همه چی جور بشه

 

جمعه سوم مرداد 139321:48 Me |

جمعه سوم مرداد 139321:27 Me |
یوهووووووووو شمارش معکوس شروع شد

خدا زود 11ام بشه لدفااااااا

دیشب بهم اس داد :

فرشته مهربون ... دوست داری چطوری قدرتو بدونم؟

گفتم ینی چی ؟

گفت خب مهربونیاتو چطوری جبران کنم؟

گفتم ینی چی؟

گفت : با کادو یا بوس و ....؟

گفتم الان که نه ... اما بعدنا با همه چییییییی.... هممممشو دوس دالم

گفت چه کم اشتها؟ترش نکنی یوقت ؟

گفتم : نخواستم هیچی...خسیس...

گفتش: چه زودم بهش برمیخوره ... باشه بابا شما جون بخوا...

گفتم :برنخورد

سکوووووووووووت

اس دادم :

دوست دارم الان اس بدی ...

گفتش تو جون بخواه...

گفتم نچ

گفتش بوس بخواه

گفتم نهههه جیزههههه

گفتش آخ جون ... بوس زورکی دوس دارم

ینی از رو نمیره هااااا

خیلی دوسش دارم خیلی ...

خلاصه گفتم دوس دارم برم وسط خیابون قدم بزنم

گفتش خودم هرجا بخوای میبرمت ...

تنها جایی نرو ...

حتی خواب باشم هم خودم میام باهات

خیلی دوست داشتم بود و باهم تا صبح حرف میزدیم میخندیدیم...

سحری بهش اس دادم

جواب نداد گفتم نکنه خواب مونده باشه

زنگ زدم نامرد جواب داد

میو میو میکرد

منم ساکت بودم و آخرش گفتم پیشتههه

بعدش گفت خخخخخخخ مثلا ترسوند

انگده خندیدم ...

بهش اس دادم ساعت 3 صبحه انقدر سرحالیییییی؟

میگه خب مزاحم تلفنی به این باحالی دارم سرحال نباشم؟

گفتم اونوخه جواب همه مزاحماتو اینجوری مهربون میدی؟

خلاصه کلی اس دادیم ...

همش بهم میگه تو رو خدا به خودت برس

میوه و گوشت زیاد بخور ... توپول موپول بشی ...

میگه جیگر میگر خودمییییی بلا

خیلی عاشخشم هااااااا ...

الانم مطمئنا درحال ترجمه و تایپه ....

چهارشنبه یکم مرداد 139323:33 Me |
بودنت را دوست دارم

وقتی پنجه در کمرم حلقه مے کنی

و به آغوشت سفت مرا مے فشارے

و وادارم مے کنے

که به هیچ کس فکر نکنم

جـــــــز تــــــو ... !

 

چهارشنبه یکم مرداد 139310:18 Me |

خداجون من منتظر جوابم ...

میدونم بالاخره جوابمون رو میدی ...

هردومون بهت امید داریم

تلاش میکنیم

و منتظر لطفت هستیم

سه شنبه سی و یکم تیر 139322:9 Me |
سلام سلام

دلم براش یه ذرهههههههه شده ... خدا میدونهههههه

خدا منتظرم موانع رو برداری هاااااا ...

از ما حرکت از خدا جون برکت

عاقا من چرت میگم که دیگه بهش اس نمیزنم و ایناااااا...

من که طاقت نمیارم خوووووووو

 بهم اس دادیم و صحبت کردیم و همه چی رفع شد ...

البته چیزی نبود هااااا...

من زیادی حساسم خووووووو

گفتش من اگه درگیر کار و درسهامم همش برای من و آسایشمه ...

که زود همه چی حل بشه ایشالا ...

گفتش من بهت بی توجه نیستم اصلا ...

خب منم باید درک کنم دگ ...

نمیشه صبح تا شب گوشیش دستش باشه و به من اس بده که...

اون قضیه هه بود که روزی که رفته بودیم بجنورد...

که به یه دختره گفت فدا سرت و باهاش تو کلاس حرف میزد و اینا

خلاصه هنووووووووز دیلم پربود هااااااا

حرف رسید به اونجا ...

ازش پرسیدم و گفت اره دنبال نمره ها بوده ببینه کی بیست شده

گفت نگفتم خانومم بیست شده تا بره دنبالش بگرده ...

تازه نمره خودش رو هم گفته 19دیفونه!!!

با اینکه دوتامون تو کلاس بیست شدیم ...

بعله دیگه پیشی خیلی تو درسها بهم کمک میکنه ...

ینی خدااااااااااای کامپیوتر و این چیزاست

خودش دوست نداره ازش تعریف کنم ...

الان که نیست بذار بگم :

انگدههههههههه مهربونهههه

یه کیکهایی درست میکنه که نگگووووووووو

انگده عطر خوبی داره خدا میدونه ...

مزش رو هم که نگوووووو ..هوس کردم

 تازه آشپزی بلده ...

خوش سلیقست

نماز و قرآن میخونه و روزه هم میگیره...

آرامش داره ... کنارش آرومم

اصلا دروغ نمیگه ...

با معرفته ...

بعد سحر یهووو استرس گرفتم بهش گفتم

در عرض 2ثانیه با پیامش آرومم کرد

ینی بلدهههههههه ها منو آروم کنه ...

تازشم چندشب پیش بهم اس داد :

دختر به پراحساسی و حساسی تو ندیدم ...

اینا ینی خیلی دوسم داری و اینا برام یه دنیاست ... 

منم گفتم : همین که چشات فقط منو میبینه و حس میکنه برام یه دنیا ارزش داره ...

همش بهم میگه : دردونه...

جیگر....

خانومی ....

جوجه نارنجی نوک طلا ...

عشقم و .....

گلم

و..................

الانم میدونم مشغول ترجمه و تایپه و برا همون اس نمیدم تا وقتش رو نگیرم ...

منم خیرسرم باید بشینم ترجمه و تایپ هاااااا

سه شنبه سی و یکم تیر 139321:48 Me |
جواب ایمیلی که اون روز بعد از سحر براش نوشتم رو امروز قبل افطار داده بود

کلی براش نوشته بودم که ناراحتم!

تو یک جمله جواب داد :

جوابتو همونجا دادم و اما و اگر هم نداره!

منم جواب دادم ایمیلشو

به محبتش هیچ نیازی ندارم که داره سرم منت میذاره ....

همه حرف من اینه که دوستش دارم

اگه بهم بدوبیراه گفت و سکوت کردم

دلیلش اینه که دوسش دارم و نخواستم و شخصیتش مث شخصیت من له شه ...

اگه تو دعوا بهم گفت گمشو و خفه شو . بازم موندم

و هیچی نگفتم دلیلش اینه که دوسش دارم و میدونم عصبانی بوده

اما یبار که اینارو بهش گفتم گفت داری منت میذاری

برای کسی که دوسش داری این کارا رو کردی پس سرش منت نذار...

من منت نذاشتم فقط گفتم تا درک کنه و بدوبیراه نگه

تا شخصیتم حفظ بشه جلوش ...

وقتی یه رابطه زناشویی بخواد شکل بگیره

چیزایی که سفت نگه میداره رابطه رو

اعتماد و احترامه ...

اعتماد رو داریم

اما

احترام نه!!!!

بهش گفتم میدونم دیگه ...

هروقت میگم ناراحتم جوابم چیه!

بهش گفتم نبودنم برات خیلی بهتر از بودنه ...

*****

الان فقط دوست دارم مث همه دخترای دیگه

برای دختر بودنم ارزش قائل بشه

برا احساساتم و خیلی چیزای دیگه

*****

یبار عکس دخترداییش اینارو نشون داد که برده بودشون کوه

گفتم حالا چرا تو ببریش؟

گفت آخه گریه میکرد بره کوه گناه داشت!

دختربچه 15-16ساله!!!!!

گفت بچست خب!!!! به اینم حسودی میکنی؟!

من اون موقع به اون حسودی نکردم ... به اهمیتی که براش داشت حسادت کردم ...

به این فکر کدم که اون اوایل یبار بد باهام حرفیدی ... خب اولش بود و منم عادت نداشتم زیاد با این لحنت ..

خیلی قلبم گرفت ... بهت اس دادم قلبمو شیکوندی

میدونی چی گفتی؟!

گفتی : اا شیکست خب شیکست!

میدونی بعد هر دعوا من گریه میکنم ... اما یبارشم برات اهمیت پیدا نکرد....

اما منتظری تا دخترداییت گریه کنه تا ببریش کوه

و باهاش عکس بگیری و بعد بگی بچست و من ازدواج فامیلی خوشم نمیاد!

میگی لان نمیشه بهت محبت کنم چون نامحرمیم و درست نیست ...

میگی باید فیزیکی محبتمو بهت نشون بدم ...

با اینکه خوب میدونی قلب هیچ زنی رو نمیشه با فیزیک تصرف کرد!!!محبت فیزیکی!!!!!!!!!!

************

گوشیمو خاموش کردم دیگه جوابتو نمیدم ...

 

شنبه بیست و هشتم تیر 139322:22 Me |
دیروز قبل افطار جواب داد

فک کنم خیلی درسا فشار آورده بهش

گفتم اون تحقیق مشترکه رو بده خودم بقیشو انجام میدم

 اول گبول نکرد و من اصراااااااااار

اخرش گفت لجبازی دیگهههههه

قرار شد امشب بیاد نت بهم یاد بده

باز مث گبلا میخنده ... خیلی خوشحالم ...

همش نگران بودم که این درسای کوفتی خستش کرده باشه ...

خداوکیلی خیلی دوسم داره ... قلبا مطمئنم ... اما خب گاهی لوس میشم و لجباز

خودشم اینو میدونه ....

خدا همه امید دوتامون به خودته که مشکلاتمون رو برداری از سر راه ....

خدا آخه درسته بخاطر مسائل مادی ؟!

من که خیلی بهت امیدوارم خیلییییییییی .... همه امیدمی خدا جونم

خداااااااااااااا خیلی دوست دارم

 

شنبه بیست و هشتم تیر 139319:40 Me |
دیشب طاقت نیاوردم و موقع سریال نگاه کردن بهش پیام دام

جواب نداد زنگ زدم

بعدش حواب پیام داد ...

ظاهرا خواب بوده

به زور جواب میداد کوتاه و سرد

نمیدونم چی گفتم بهش که جواب داد :

ببخشین که خواب بودم!

منم گفتم :

شما هم ببخشین دختری که صنمی باهات نداره خجالت نمیکشه بهت اس میده بیدارت میکنه

برداشت گفت :

دیگه تکرار نشه!

منم گفتم مطمئن باش دیگه تکرار نمیشه ... توهم روندتو ادامه بده مامانت خوشحال میشه...

ازش خیلی دلخورم خیلی...

گفت لجبازی نکن دیگهههه...

گفتم دیگه پیام نمیدم حتی جواب پیامت ...

گفت اینکارونکن باشه؟قهرنکن...

خلاصه حرف لواشک و اینا شد

ترشی و شیرینی ...

که دعوا نکم زندگیه ... بعضی دعواهام که کار شماست ...

نمیدونم همش ذهنم طرف اینه که مامانش دنباله عروسه براش

بهش دختر معرفی میکنه

با خودم میگم شاید البته شاااااااااید ذهنش درگیر کسی دیگه شده

شاید مامانش به یکی اصرار داره و پیشی رو بخاطر من ضایع میکنه و سرکوفت میزنه بهش

ازش پرسیدم چه خبر؟مامانت همچنان بهت دختر معرفی میکنه ؟چطورین ؟ چه شکلین ؟

گفت :سوالت اشتباست!

پس مامانش همچنان مصره!!!

بهش گفتم مامانت از من خوشش نمیاد ...

گفت با این کارا دلیل نمیشه ازت بدش بیاد...

گفت حق نداری ناامید بشی تا لحظه آخر ...

گفت من همه تلاشمو میکنم

دیگه نهایتش اینه که نمیشه!

فروریختم ... ینی به همین راحتی؟!!!! چقدر ساده گفت

 بهش گفتم از حرفایی که زدی که صنمی باهات ندارم و اینا دلخورم ... هیچی نگفت! هیچی !

ینی به درک که دلخوری! میدونم دیگه اینو تو دلش گفته ... همیشه این جوابم بوده...

خیلی داغونم این روزا ...

سرسفره سحر نشستیم هااا اما به اون دارم فکر میکنم و چشام پراشک میشه

به بهونه میزنم بیرون تا نرمال شم

گفتش باشه خبر میگیرم ازت ... دوروز بود هیچی پیام نداده بود !

گفت اصن تو خوت چرا پیام ندادی؟

گفتم منتظر بودم تو بدی

گفت خب خودت میدادی!

گفتم من همیشه بودم ... دوست داشتم ببینم نبودمو حس کردی!

گفت : واقعا با پیام دادن نبودت حس میشه؟متاسفم برات!

دیگه جواب ندادم ...

برا وضو رفتم تو حیاط دستامو رو به آسمون گرفتم و اشک ریختم

و از خدا خواستم مشکلاتو برداره ... خدا جوابمو بده دیگه

همیشه وقت ناراحتیم با حرفاش بدترم کرده بجای اینکه از دلم دربیاره ...

بعد نماز صبح تا کلی بیداربودم ترجمه و ی ایمیل براش فرستادم ...

که میدونم تا چندروز دگ اصن نگا نمیکنه ...

تازشم خیلی وقته جواب ایمیلاو نمیده...

تاظهر هواب بودم بعد که بیدار شدم بهش اس دادم ...

سرد و کوتاه جواب میده

میدونم یه چیزیش هست!

گفتم سرماخورده ام ... بخاطر دوش آب سرد ...

گفت ک بهت گفته بری دوش آب سرد ( نمبدونه بخاطر اون میرم ... تا پوستم شاد بمونه که مامانش گیر نده )

خلاصه دوسه تا پیام داد و بعدش من تو یه پیام اسمشو صدا زدم ....

جوابی نیومد برام!

نماز قرآن خوندم و دوباره خوابیدم ... اعصاب ندارم .

بیدار شدم یه پیام عاشقانه دادم جواب نداده هنوز!

منتظرم ...

اگه جواب نده منم میفتم رو لج ....

منم آدمم شخصیت دارم غرور دارم

 

جمعه بیست و هفتم تیر 139317:47 Me |
از دیروز سحری بهم اس نداده ....

فقط من دیشب قبل شروع احیاداری

بهش اس دادم برا حلالیت و دعا اینا

گفتش چه خبره میخوای بری مکه؟

بهش گفتم شب قدره

گفت ماروهم حلال کن ...

دیگه هم اس نداده

امروزم اصلااااااا هیچی ...

اینقده دلم هواشو کرده

اما نباید اس بدم ...

هنوزم از حرفش دلخورم ...

صنمی باهاش ندارم آخه!

خلاصه ...

بعداظهری بابام دعوام کرد

که وسایلمو جابجا میکنی و اینا ...

خیلی دلم گرفته بود ...

لپ تاپو روشن کدم... بیام پست بذارم که خیلی ازش دلخورم

دیدم 6-7تا ایمیل داده

همه ترجمه هایی که خواسته بودم رو برام انجام داده بود

و یه ایمیل خوشگل هم برام داده بود ...

پیشی خانوم و پیشی عاقا و زندگی روزمره

فداش بشم من

خیلی خوشحال شدم

این روزا مشغول جمع کردن سمینارمون هستیم ...

هردو سخت مشغول ترجمه و تایپ

تازه یه درس دیگه هم ارائه داریم با همدیگه

هنوز اونو شروع نکردیم

خلاصه عاقا پیشی که زبانش خیلی خوبه

من اما داغووووووون

هرجا نمیتونم ترجمه کنم بهش میگم برام ترجمه میکنه ...

خیلی مهربونه هااااااااااا ...

کاش اس بده زود

 

 

پنجشنبه بیست و ششم تیر 139321:50 Me |
دیشب ساعتای 12 بهم اس داد :

گفتش دم افطار مامان بابام باهم دعوا کردن

چقد بده دو نفر سر هیچی باهم جروبحث کنن

ببخشین دیگه باشهههههه؟

منم گفتم عیب نداره

خلاصه یکی دوتا پیام داد و بعدش خوابید...

سحری هم پیام دادیم چندتایی

بعدش دیگه خابیدم تا 11 ظهر ...

جاتون خالی دیشب سالادماکارونی درست کردم ... یه عالمه خوردم

که دگ سحری هیچی نخوردم

یه عالمه لواشکم درست کردم

الان آماده شدن ... شستمشون که خاکهای روشون بره و تا آخر شب جمعشون میکنم

یکمی هم برا پیشی جونم میذارم کنار

خیلی دوست داره...

هنوز دلم ازش گرفته اما دلمم نمیاد ناراحتش کنم و بهش بگم ...

بعدظهری هم که خواب بودم  پیام داده بود

دم افطا بهش پیام عاشقونه دادم

دوتاپیام دادیم اونموقع ...

هرکار میکنم بهش شاد پیام بدم نمیتونم ... دلم گرفته ازش ...

میشناسم خودمو ... خوب میشم یکم بگذره

سه شنبه بیست و چهارم تیر 139322:18 Me |
همونشب بهم اس داد

که خب بگو چیکار کردم که ناراحتی و جواب نمیدی و اینا

گفتم برو نگاه کن ببین چه الفاظی رو برام بکار بردی

گفت خب تو هم نیگا کن ببین چطور جواب پیامهامو دادی

یبار گفتی میای یبار میگی نمیای

یبار میگی منتظر سرویسم الان

گفتم شوخی کردم

گفت با من شوخی نکن ... شوخی مال دوستاست

بهش گفتم به هر دختری نگو فدا سرت اونم با لحنی...

گفت بجای اینکه زارت پاشی بری میموندی نصیحتاتو میکردی...

اولین پیامو که داد گلی ذوق کردم و لبخند اومد رو لبام ...

اما دیگه با گریه جواب پیاماشو میدادم...

 میگفت باباتو راضی کن که شرایط خانوادمو قبول کن

هنوز زنگ نزدن و اقدامی نکردن ... من برم چی بگم؟

در ثانی رسم و رسوم اینجا همینه ...فک نکنم بابا راضی بشه

برداشت گفت : نخواستیم آقا نخواستیم

گفتم چی رو نخواستی؟

 جواب نداد

بعد یکمی گفتم نبایدم بخوای ... تو شهرتون اراده کنی مامان بابات برات بهترین دخترو و پولدارترین و

... رو برات میرن و تازه خانواده دختره هم .... رسم و رسوم اونجاست دیگه

خودم برام عذابه بخواد به کسی دیگه فکر کنه ...

اما واقعیته ... خانوادش منو نمیخوان

عصبانی شد

اس داد :

اگ بودی چنان میزدم تو گوشت که آرزوی مرگ کنی! و ...

بد اشکم دراومد

دو سه بار اس زدم واقعا میزدی؟

هربارشم با قاطعیت جواب داد : امتحانش مجانیه ... میزدم

انتظار داشتم بگه نه !!!

گفتم الکی نگو تو دست رو خانومت بلند نمیکنی ...

گفت : کی گفته خانوم من تویی!!! و ... من باید برم با همون دخترای شهرمون و ...

اولش چیزی نگفتم : بعدش گفتم اصلا فک نمیکردم دست بزن داشته باشی...

کلی گریه کردم ...

 دیگه هم چیزی نگفت

سحری بهش زنگ زدم بیدارش کنم

در دسترس نبود

اس دادم پاشو سحری بخور

نرسید بهش

بهش اس دادم :

من اگه اعصابم بهم ریخته بود بخاطر حرف دیشبت بود که

خانوادت بخاطر من مدام تو خونه ضایت میکنن ...

من دوست نداشتم موجب اذیتتت بشم و اون موقع از خودم بدم اومد ... اما ریختم تو خودم

پیاما رسید بهش

گفت بخاطر برخورد خوبت اصلا خوابم نبرده بود و هیچیم نخوردم ...

بعد نماز بهش اس دادم نازمو بکش آشتی کنم ... طاقت ندارم

گفت قهری؟دگ ناز نمیکشم... هروقت خواستی آشتی کن

گفتم هه یجور میگه انگار تا حالا ناز میکشیده ...

گفتم آشتی نمیکنم ببینم کی میای ؟ و تا اون موقع باز قراره چیا بشنوم!

گفت انتظار نداری ناز نامحرمو بکشم و تو هم برا نامحرم ناز کنی... خجالت آوره ...

بعدشم یه اس داد که خیلی فک کردم و تا محرم شدنمون در احساس رو روت میبندم و ...

گوشیمو خاموش کردم و کلی گریه کردم تا نمیدونم کی خوابم برد ....

نبود که بهم بزنه و تا آرزوی مرگ کنم...

اما من آرزوی مرگ کردم و خوابیدم شب رو!!

رو قلبم سنگینی کرد حرفاش

صبح که روشن کردم 5/6تا اس داده بود

آشتی کن و اینا ... که من دوست دارم و نفهم بازی درنیار... ... ... ... خلاصه

منم به رو خودم نیاوردم بدوبیراهایی که بهم گفته بود و مثلا آشتی کردیم

مث قبل خوب و مهربون

تا امروز صبح

تو عالم خواب و بیدار بودم بهش اس دادم ساعتای 10 اینا

جواب معمولی داد اما کوتاه ... تو یه جمله جواب میداد...با یک کلمه

.....

این وسط من خوابم برده بود

بعد که بیدار شدم دیدم جواب داده :

دگ از این مزخرفات برا من نمیفرستی ، خجالتم نمیکشه

نه به باره نه به داره .هیچ صنمی با من نداره ...

برا من ........ راه انداخته ( حرفی زده بودم که خودش خیلی بدتر از اونا رو بهم گفته بود و حتی اون اوایل کلی ازش خواستم این حرفا بینمون ردوبدل نشه ... اما نتونستم جلوشو بگیرم و خودمم افتادم به این حرفا .. اما نه در حد اون !)

تو پیام بعدی هم گفت :

دگ نشنوم ...

تا موقعی که محرم شدی.اگه بابات بذاره!

یجوری میگه انگار الان خانواده خودش موافقن

نمیدونه اگ بابام بفهمه مامانش همچین ایرادایی ازم گرفته بوده ، عمرا موافقت کنه ...

بابام خیلی رو دختراش حساسه و دوسشون داره ....

راستی خانوادم در جریانن که مامانش اومده منو دیده و باباشم تحقیقات کرده از طریق واسطه ...

از اول رابطمون هم خواهرام درجریان پیام دادنمون بودن ...

مخفی کاری نکردم

**************

راست میگه دیگه من کجا و اون کجا ... من هیچ صنمی باهاش ندارم ....

از این میسوزم خودش بدترازونا رو میگه ....

دوسه روز اینجوری میگذره و روز 4ام بازم حرفاشو میزنه

و

این وسط ظرافتهای دخترونه منه که میشکنه

منم دختر توداریم میریزم توخودم و تو تنهاییام گریه میکنم ...

دوشنبه بیست و سوم تیر 139313:55 Me |
بخش اول :

خیلی دوس داشتم وبلاگ مشترک داشته باشیم با همدیگه

یه دونه خیلی شیک درست کردم

اونطوری که اون دوست داره

بهش آدرسشو دادم بره ببینه

گفت خیلی قشنگه و اینا

یوز و پس رو هم دادم تا پست بذاره

بهم گفت میشه از اسمهای مستعار استفاده کنیم؟!!!

بعد یک ساعت رفتم دیدم نه پست گذاشته

و نه حتی

راجع به پستی که براش گذاشتم نظری گذاشته!!!

فهمیدم نمیخوادش

ناراحت شدم

حذفش کردم

همون موقع اس داد :

میشه این وبلاگو بعد از عقد بسازیم؟

اس دادم :

نگران نباش ... یه ساعت پیش حذفش کردم

....

بعد دوساعت اس داد و بعدش گفت :

میدونم ناراحت شدی و ...

گفتم مهم نیست دیگه حذفش کردم دیدم نمیخوای...

یه وبلاگ دیگه درست کردم تا دلنوشته هامو بذارم توش ...

اما گفت دیگه بهش آدرسشو نمیدم ... فقط مال خودمه

دلیلشو برای الان وبلاگ نداشتن گفت

گفتم اگ بفهمه این وبلاگو دارم برای خودم شاید دلگیر بشه

اونو هم با کلی ناراحتی پاک کردم

اما حالا اینو میسازم

میسازم چون خیلی حرف دارم راجبش بزنم

میسازم چون کسی نیست راجبش باهاش بحرفم

روم نمیشه ... خجالت میکشم ... ترس دارم ....

بخش دوم :

من و پیشی از بهمن ماه همدیگرو کشف کردیم ...

رابطه مون هم در حد پیامکه ... سلام احوالپرسی و درسی

برخلاف تمام روابط دیگه ...

اوایل خیلی دعوا میکردیم و تو دعواهامونم همیشه بی احترامی میکرد بهم

بکاربردن واژه هایی که هیچوقت نتونستم فراموششون کنم ... هنوزم یادم میاد اعصابم خورد میشه ... 

بخشیدمش ها و اصلا دلخور نیستم ازش ...

شاید از خودم دلخورم و ناراضی

که چرا نازکردنای من جوابش ناز کشیدن نیست

جوابش چه مرگته و به درک و به جهنمه ...

هیچوقت نباید مث دخترای دیگه ناز کنم

با همه اینا خیلی دوسش دارم و براش احترام قائلم ...

استدلال من اینه که با این نوع برخوردش بنظرم هنوز جاداره که بتونه با دختری آشنا بشه

که با همه وجود براش احترام قائل باشه و دوسش داشته باشه و

به قولی ناز دختره را همه جوره بخره...

بهش یبار گفتم چرا هیچوقت نازمو نمیکشی؟

گفت شاید تو بلد نیستی ناز کنی!!!

شخصا خوشم نمیاد بخوام تو این دوره ادا و اصول و بجه بازی دربیارم ...

نازکردنهایی که مدنظرش بود بنظرم الان وقتش نیست ... برای بعد ازدواجه...

منظورم از نازخریدن اینه که خب برام ارزش قائل شه

وختی میبینه ازش دلخورم و ناراحت یکم پابپام بیاد و از دلم دربیاره

نه که بخوام لوس بازی دربیارم و اونم بیاد ناز بخره...

لابد من یه جای کارم میلنگه ... یه چیزیم کمه!!!

اون اوایل که دیدم اینطوریه دگ منم سعی کردم ناراحتیامو بریزم تو خودم

تنهایی حلشون کنم و باهاشون کنار بیام

و اون رو درگیر نکنم

بخش سوم :

ناگفته نماند:

من و پیشی قصدمون ادواجه ... ینی از اولش هم با طرح مساله خواستگاری اومد جلو

و یکمی وخت خواست تا خانوادش بیان و ببینن منو

خانوادش مخالف ان با من!!!

بالاخره راضی میشن بیان منو ببینن 

یه روز بعد امتحان زنگ زد برم فلان ساختمون دانشگاه

رفتم تا نشستم به بهونه آب خوردن رفت بیرون

بعد که اومد مامانش هم بود

خودش رفت اونطرف تر

و

مامانش شروع کرد به کارش!درظاهرخیلی خوب باهم برخورد کرد ...

شبش و روزهای بعد :

مامانش اینارو راجبم گفته بوده :

اخلاقش و برخوردش عالیه ...

اما قدش کوتاهه

چشاش ریزه

جثش کوچیکه

و ....

مهمتر اینکه :

گفته من میخوام اینو به فامیل دوست آشنا نشون بدم بگم عروسمه!!!

یه چیز دیگه هم گفته که بد منو سوزوند :

به پیشی گفته که دیده توکلاس تو از همه خوشگلتری و شاگرد اول هم هستی تو ر انتخاب کرده...

گفته باید زن بر مرد سرتر باشه!!!!

خلاصه پیشی در برابر همه حرفهای مامانش از من خیلی منطقی و به دور از احساس دفاع کرده ...

قدم تا شونه های پیشیه ...

خود پیشی هیچ مشکلی با ظاهرم نداره ... اتفاقا خیلیم دوس داره و میگه بانمکی ...

بعد برداشته گفته دختر مث ملیحه خیلی زیاده من خودم تو همکارا میگردم برات یکی پیدا میکنم .......

ظاهرا معرفی هم کرده اما پشی رد کرده ... زیرا

پیشی منو دوس داره

و

گزینه های مامانش ایده آلهای پیشی رو نداشتن ...

پیشی خیلی به حجاب و اخلاق و ایمان توجه داره ...

خلاصه ...

الان درحال حاضر مامانه داره توخونه ایرادای منو میگیره تا باباش منصرف بشه از اینکه بیاد منو ببینه ...

پیشی میگه باباش فقط اخلاق براش مهمه

نمیدونم من خیلی بهم برخورد از حرفای مامانش

اما پیشی میگه داره این کارا رو میکنه که مطمئن شه واقعا منو دوسداره پیشی یا موقتیه دوس داشتنش...

میگه باید صبور باشیم

هرشب دارم به حرفهای مامانش فک میکنم و دلشکسته میخوابم

پیشی هم فک میکنه من دیگه ب اون قضیه فک نمیکنم

بخش چهرام:

 

...همکلاسی هستیم...

شهرهامون دوره از هم ...

از دوهفته پیش ندیده بودمش

مث امروز برای ارائه درسی باید همه میرفتیم دانشگاه

کل این دو هفته رو به امید امروز بودم و میخوابیدم ... که ببینمش

سحری بعد شستن ظرفها و نماز اومدم بخابم دیدم اس داده

جوابشو دادم و بعد گفتش اصن چرا تنها ظرفهارو میشوری!!!

ما باید جوونیمون رو به  پای هم بریزیم نه کسی دیگه ...

گفت خانوادش دارن همیجوری چپ و راست اونو بخاطر من ضایع میکنن ...

گفت زیاد کار نکن انرژیت بره و بهونه بدی دست خانوادش...

من؟واقعا من ؟ من اصلا دلم نخواسته که بخاطر من ضایع بشه بخدا ...

خیلی ناراحت شدم ...

روزی چندبار همیشه بهم میگه بهم افتخار میکنه ...

حالا میگه باعث ضایع شدنشم...

جواب دادم واقعا چادر سرکردنم و قد کوتاهم و ... موجب ضایع شدنته؟

اس داد و منظورشو بهم رسوند...

اما من ذهنم درگیرده بود و تاساعتای 6بیداربودم و گریه میکردم

تازه خابم برد که باید بیدار میشدم تا برم یه شهر دیگه( دانشگاه)

هرکار کردم توراهم خام نبرد 

سرم درد میکرد ... 

ازش دلخور بودم و از طرفی دوس داشتم زود برم و همو ببینیم و فراموش کنم همه چی رو

توکلاس نشسته بودیم 

من تنها

دوتاازدخترا باهم بودن پشت سر من 

که یکیشون اینقدر بچست سر نمره و اینا باهامون سرسنگین شده +با من و دوستم +

دوستم امروز نیومده بود و من تنها نشسته بودم

وقتی اومد تو کلاس اینقدر ناراحت بودم اصلا نیگاش نکردم

رفت پشت سرم و تقریبا نزدیک اون 2تا دخدره نشستن

همیشه تو کلاس بهم اس میداد ...

منتظر بودم

اما نداد

با اون دخترا حرف میزد و بیشتر هم با همون که باهامون سرسنگین شده

دخدره نمیدونم چی گفت بهش

تو جوابش گفت : فدا سرت ** لحنش منو سوزوند**

دختره شوهر داره هاااا

اما بد دلم سوخت برا خودم

خلاصه در طی کلاس باهم حرف میزدن مدام

منم که تنهاااااااا

دوستم زنگ زد رفتم بیرون جوابشو دادم

++ امروز بخاطر پیشی یه مانتو جدید خوشگل پوشیدم و کفش خانومی پام کردم

من همیشه اسپرت میپوشم آخه پاهام خیلی اذیت میکنه با خانومی پوشیدن

اما امروز بخاطرش پام کردم

اون دوتادختره رفتن بیرون ...

تازه پیشی متوجه شد منم هستم ...

اس داد:

جیییییگگگر

چگده لاگری خوشگلههه

** شاید با مانتوهه لاغر دیده شدم ... چون لاغر نیستم ... اندامم بهم ریخته**

پشت سرم بود میدید منو

پیامشوباز کردم و بی تفاوت خوندم و دوباره بستم و گوشیمو گذاشتم رو صندلی

بعد یه نیم ساعتی جاشو عوض کرد رفت ضربدری من جلو پیش دوستش نشست ...ته ردیف بود همو نمیدیدیم

پیام داد که الان بیتوجهی کردی؟بیتفاوتیاتو هم دوسدارم .. و یه پیام دیگه هم داد ...

عصبی شده بودم

ارائه ها تموم شد ... به استاد گفتم میتونیم بریم؟گفت آره و یکمی سربسرم گذاشت استاد و من اومدم بیرون

گفتم حتما میاد دنبالم و یا اس میده که نرو بمون و یا هرچیز دیگه ای!!!!اما نچ! ظاهرا هنوز سرش گرم بوده  دوربرش بودن ... بد نمیگذشته بهش

سوار سرویس هم شدم و رفتم ایستگاه که سوار ماشین شم برکردم خونه ... یه نیم ساعتی طول کشید

بعد اس داد :پامیشی میری پشت سرتم نگاه نمیکنی... جالبه...

چندبار زنگ زد جواب ندادم

اس داد :جواب نمیدی ... به درک .نوبت منم میرسه

باز زنگ ... باز جواب ندادم ..

اس داد :

آهنگ پیشوازتم خیلی مزخرفه ... آدم حالش بهم میخوره گوش بده

قبلا گفته بود خیلی قشنگه ...

تا اون موقع از شدت ناراحتی و عصبانیت جواب ندادم

این رو که گفت

گفتم بذار باشه یکم جوابشو ندم تا نظر واقعیشو راجبم بروز بده

زنگ میزد و جواب نمیدادم ...

اس داد :

چته چه مرگته باز؟چرا ادا درمیاری؟

----------------------------

و دیگر خبری نشده ازش تا الان ....

منتظرم ببینم کی حاضر میشه خیلی درست حسابی بابت برخوردش معذرت خواهی کنه ...

هردفه من مث احمقا میرفتم پیش قدم میشدم و حتی اگ مقصر نبودم عذرخواهی میکردم ....

اما ایندفعه دیگه نه! به هیچ عنوان ...

 

 

شنبه بیست و یکم تیر 139320:13 Me |