بگذاز به چادرت پیله کنند مدام ،به پروانه شدنت می ارزد







× پنجشنبه هشتم آبان 1393 × × 18:10 ×



 

 






by:malihe Cat's:Tags:






× یکشنبه ششم مهر 1393 × × 11:29 ×



من زاده "بهمنم"
اگر مرا میخواهی باید با "غــــرورم" بخواهی...
اگر مرا میخواهی باید با "پیچیـــدگی ام" بخواهی...
اگر مرا میخواهی باید با "صراحتــــم " بخواهی...
من با بقیه متفاوتــــم...
اگر میخواهی مثل بقیه باشم برو دنبال همان "بقیـــه"...
آنکه درون من خفته استــ، "عشـــق" استــ ... عشقی که
منتظر استــ دستــ از پا خطا کنی تا تلـــخ ترین تلـــخ ها
را به تو بچشاند ...
پس اگر نمیتوانی "خــــاص" بودنم را تحمل کنی به من
نزدیک نشو که هم دورت میکنم هم "درو" اتــ

من یه "بهمن" ماهیم..!
من همون دیوونه ام که هیچ وقت عوض نمیشه...
همونی که همه باهاش خوشحال هستن...
همونی که اونقدر یه آهنگ رو گوش میده که از ترانه گرفته تا ریتم و خوانندش متنفر بشه..!
همونی که هق هق همه رو به جون دل گوش میده اما خودش بغضاش رو زیر بالش میترکونه.!
همونی که همه فکر میکنن سخته...سنگه اما با هر تلنگری میشکنه...
همونی که مواظبه کسی ناراحت نشه اما همه ناراحتش میكنن.!
همونی که تکیه گاه خوبیه اما واسش تكیه گاهی نیست.!من همون "بهمن" ماهیم..!

بهمنـــــــــی که باشی ؛
بی آنکه بخــواهی
تمام حرکاتت خـــاص میشود !
نگــــاهت...
عـــاشقی و دوست داشتنت...
سکـــوت و کلامــت...
احســـاس و مهــــربانی ات...
صبــــوری و تحملت...
حتی، غــــرور و لجبـــازی هایت هم جـــذابیـــتی خـــاص دارد !






by:malihe Cat's:Tags:






× چهارشنبه سی ام مهر 1393 × × 20:27 ×



امروز صبح صبحانه خرودم و یه کپسول

یکمی کنار بخاری خوابیدم تا آروم شدم .

 






by:malihe Cat's:Tags:






× چهارشنبه سی ام مهر 1393 × × 20:20 ×



الان چهارشنبه ساعت 20:20

دیروز از 8 صبح کلاس داشتم

خیلی بد بود دیروز

همش درس و کلاس

بازم دل درد و خوردن کپسول

البته من اصلا تمرکز نداشتم

و گوش نمی دادم

که مث ... پشیمونم

ایشالا از هفته بعد خوب گوش میدم

شب زنگیدم بابا اومد دنبالم .

دایی کوچیکه خونمون بودن ...

تا ساعتای 2بیدار بودم ...

بعدشم خوااااب

 






by:malihe Cat's:Tags:






× دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393 × × 10:11 ×



ساعت 7 بیدار شدم و ادامهههههه اثبات

ینی ادامه که منظورم اینه که پاک نویس کردم برای ارائه دادن!!!

سه تا معادلش مونده بود که دوتاشو همین الان حلیدم و سومی دیگه خعییییییلی طولانی میشد بیخیال شدم ...

بشینم این دوتا رو هم پاک نویس کنم

باید یکمی اتاقمو مرتب کنم و بعدشم دانشگاه

بعدا نوشتم:(چهارشنبه شبش)

اتفاق خاصی نیفتاد

همش کلاس بود مچاله شدم ینی!!!

دل درد هم داشتم یه کپسول خوردم

شب هم رفتم خونه دخترداییم

فیلم نیگا کردیم و حرف زدیم

تا ساعت یک بیدار بودیم و بعدشم خوابیدم.

بماند که نصفه شب دل درد گرفتم شدیدااااا

تا صبح باید تحمل میکردم ...

آخه شوورش داشت فوتبال نیگا میکرد

خلاجت می کشیدم برم آب بخورم

و دلمم نیومد دخترداییمو بیدار کنم

حسسابی زجر کشیدم






by:malihe Cat's:Tags:






× یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393 × × 17:58 ×



سلام

خواب دیشب خعییییلی چسبید

زندگی در جریانه خیلی قشنگتر از این 7/8ماه اخیر ...

صبح با بابا و خوهرزاده رفتیم بیرون

با ماشین

من و خواهرزاده گرام پیاده شدیم تا من به کارهام برسم

اینگدههههههه خوب بود

تو خیابون خودمون گذاشتمش زمین راه بره

اینگده صفا داشت نگوووو

بچه مودبی بود خوشم اومد

پیرمرده با عصا از جلو مون میومد

رسید بهمون

اینگده ذوق داشت و میخندید و همش میگفت ماشالله ...

بابا زنگید و با هم برگشتیم خونه

خدا خیرش بده چون این بگل میخواست و منم خسته شده بودم

بعداز ناهار هم یکمی دراز کشیدم و بابا صدا زد کی میاد بریم یکشنبه بازار

منم که همیشه آماده ام

چگدرررررررررر شولوغ بوووود

البته به بابا زنگیدن و کارش داشتن

دیگه زودی برگشتیم خونه

تازه لباسام عوض کرده بودم و میخواستم نماز بخونم

بابا گفت لباسات بپوش بریم اگه جای پارک نبود پول برداری برام

منم باز آمادهههه

هیچی دیگه عاق خواهرزاده هم تازه اومده بود خونمون با خودمون بردیمش

+

بعدا نوشتم : دوشنبه ساعت10:02

دیشب نشستم یه محسابات ریاضی تووووپ انجام دادم تاااا همین الان ادامه داشت

خدا کنه درست باشه باید امروز تحویلش بدم

دیشب کارن دوباره بالا آورد

معدش خیلی حساس شده

قربونش برم

به زور خودمو کنترل کردم که منم کنارش گریه نکنم

 






by:malihe Cat's:Tags:






× یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393 × × 15:31 ×



سلام

الان یکشنبه است و خاطره دیروزم :

صبح با داماد خالم رفتم دانشگاه ...

منو رسوند دم در دانشگاه دستش درد نکنه

ساعتای 8-8:15 کلاس شروع شد

رفت نامه برای معدلم گرفتم برای اداره

خوشم از درسش نیومد ... به گروه خونی من نمیخوره

تا 11:30اینا کلاس بود

اذان گفتن رفتم نماز جماعت خوندم دانشگاه و بعدشم رفتم بیرون

کتاب میخواسنم بخرم

کتابایی که میخواستم پیدا نکردم

اما یکی گرفتم و یکی هم برای آبجی4گرفتم

تا ساعتای 2تو همون خیابون پرسه زدم وقت بگذره

برگشتم دانشگاه و رفتم بوفه

نهار دلمه برده بودم نشستم یکمی خوردم و سودوکو حل کردم

+

رفتم بوفه دوباره و دوتا چای خوردم با خرماااا ( از خونه برده بودم )

ساعت 5 کلاس داشتم تا 7

بعد از کلاس هم برگشتم

رفتم مغازه پسرخالم و با اون و آبجی2که اداره بود پیاده برگشتیم

کلی فاز داد

+

چون کتف و گردن و کمرم درد میگرفت ترمای گذشته

قرار شد کوله بندازم

که با چادر نمیشد

مامان گفت عیب نداره چادر نپوش

شب قبلش هزار بار از آبجیا و مامان پرسیدم ینی بد نیست نپوشم؟!!!

خودم خیلی چادرمو دوست دارم اما خب وسایلام زیاده بخصوص که صبح تا شب کلاس دارم

با این وجود بازم کمرم درد میکرد قبل از خواب






by:malihe Cat's:Tags:






× جمعه بیست و پنجم مهر 1393 × × 19:36 ×



سلام

صبح رفتم خونه خاله تااااااااا 14:30

ویندوزم رو عوض کردم

ناهار خورده بودن برا من وانستاده بودن

منم زیاد میل نداشتم تنها نمی چسبه

یه دونه دلمه کلم خوردم و خوابیدم

بعدشم رفتیم خونه دخترخالم عیادت شوورش

+

الان از دوش اومدم

+

دیلم چاهیی میخواد برم چای بذارم

حوصله هیچی ندارم

+

برای اون یکی داماد خالم هم وختی مشغول نصب بود یه سری از تمرنای ریاضیشو حل کردم

اثبات کنید بود

عاشق ریاضیم

+

بازم میگم حوصله هیچی ندارم

خسته ام خیلی

+

فردا ساعت 8 صبح کلاس دارم تاااااا هفت شب

خدا به خیر بگذرونه

هفته پرکار شروع شد






by:malihe Cat's:Tags:






× پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393 × × 10:47 ×



صبح با صدای خواهرزاده گرامی بیدار شدیم

ملییییی ملییییییی

بیدار شدن اجباری بود بخدااااا

اههههههههههه

صبونه خوردیم و آبجی1و4خواهرزاده رو بردن دکتر

همش بالا میاره و اشتهاشم خیلی کم شده

هیچی نمیخوره

منم مرتب کردم و جارو رو آوردم جارو بزنم که روشن نشد

بهتررررر

اصلا حسش نبود

اما خدایی خونه کثیفه

همش این جناب کوشولو آشغال می ریزه

پاشم برم غذا درست کنم

مرغ

+

بعداز نهار یکمی دراز کشیدم و با دخترخاله ها رفتیم خونشون

خونه دخترخاله بزرگه رو تمیز کردیم

فقط گردگیری بود

امشب شوهرش میاد

پاش شیکسته

ایشالا زود خوب بشه

بعدشم که اومدم یکمی خواهرزاده رو تو کوچه بردم راه بره

بعدش بردمش خونه خالم

و خودم برگشتم خونه

سرم خعیییییلی درد میکنه

....

خدا خیلی خسته ام خیلی






by:malihe Cat's:Tags:






× چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393 × × 19:18 ×



به نام خدا

خب امروز ساعت 8 کلاس داشتم

حوصله نداشتم زود برم ( تخصیر خودشونه خوووووو انگیزه تذاشتن برای آدم!!!)

ساعت 7بیدار شدم صبونه خوردم یه ساندویچ درست کردم

دیدم بابا خوابیده گفتم خودم میرم با تاکسی

اول ساندویچ رو دادم به آبجی2

رسیدم دانشگاه ...

دوتا از همکلاسی ها رو تو سرویس دیدم ( یک عدد دخی و یک عدد مذکر)

رفتیم کلاس که استاد رفته  بوده و ساعت کلاسا رو مشخص کرده

خوش و خرم نشستیم تو کلاس نوشتیم ساعتارو و زود اومدم بیرون

رفتم آموزش نامه گرفتم برای معدل سال قبلم

که چون درس سمینارم تایید مدیریت نشده رو معدل اثر نذاشته و در نتیجه حدود 10 صدم معدلم کمتر شده مهم نیست

بعدشم تو سرویس با بهترین دوستم تلفنی صحبت کردم ( راضیه )

برگشتم خونه ....

تو را ه فلفل دلمه و یه پفیلا خریدم و خیابون خودمون رو پیاده رفتم

بعدازظهری هم تا خود اذان خوابیدم

تازه خوابم برده بود که مث دوسه شب پیش خیلی بد از خواب پریدم

نمی دونم چرا اینطری شدم ...

یبار بیدار شدم دیدم هوا یجوریه فک کردم صبحه ... ترسیدک گفتم واااای نمازم قضا شده!!!!

که بعدش صدای بابامو شنیدم و دوهزاری برام افتاد

الانم سرم درد میکنه بشدت دوتا چای خوردم و صومی هم در حال سرد شدنه

+

این استاده جبرانی برای هفته بعد کلاس گذاشته

هفته بعد هفته داغووووووونیه والاااا

+

بعدا نوشتم :23:27

سوپش خعیییلی خوجمزه شده بود

سوپ رشته

فلفل دلمه +هویج+سیب زمینی +گوجه فرنگی+عدس+لپه+رشته +فلفل و نمک

ینی خعیییییییلی حال داد

بعدش رفتیم خونه خاله

دایی1و3هم اونجا بودن

تازه برگشتیم

کار خاصی ندارم

ساعت 2باید بزنم دانلود کنه نرم افزار که ایشالا حمعه ویندوزم عوض کنم

شب همگی خوش

+
خواهرزادم دیشب خعیلی اذیت کرد

خوابیده بود هاااا

بیدار شد

دیگه خلاصه کم نذاشت

با انگشت فشار میداد تو چشام تا چشامو باز کنم

دید عکس العمل نشون نمیدم پاهاشو فشار میداد رو صورت و چشام

دید نههههه

اومد قشنگ جلوم نشست و ایندفه محکمتررررررر

خلاصه کلی بیخوابمون کرد دیگههههه

کلی شیطنت و ورجهوورجه کرد

به زور خوابش برد ما هم ( من+مامانش)تازه خوابمون برد که یهوووو تو خواب شروع کرد به گریه کردن

مگه ساکت مشد!!!!!

ساعتای 2:30اینا بود فک کنم خوابید.

ما هم بالاخره خوابیدیم






by:malihe Cat's:Tags:






× سه شنبه بیست و دوم مهر 1393 × × 9:52 ×



سلام

اصلا حوصله ندارم امروز

صبحی با یه خبر بد بیدار شدم 

دخترخاله و شوهرش تصادف کردن ... شوهرش پاش شیکسته 

الانم یه کلیپ انلود کردم

غیرت...

یه دختر که خودشو شکل پسرا میکنه و کار میکنه تا بهش کاری نداشته باشن

لینکشو میذارم براتون

غیرت شیرین

برم خونه خاله ...

فعلا

بعدا نوشتم :21:09

من و بابا خونه تنهاییم بقیه رفتن خونه خاله

ناهار یه ماکارونی دبشششششش پختم

خوشمزه شده بود

بعداز ناهار با خواهرزادم رفتم دوش

کلی باهاش آب بازی کردم

به حموم میگه : آب باژی

اییییییی فداش میشماااااا دیفونه خودمههه

به خاله میگه : آنییی ... بیشتر هم منو مدنظر قرار میده قربونش برم

امشب اینجا میخوابن

باباش رفته پیش دامادشون ( همون که تصادف کرده)

ایشالا زودی خوب بشه .

نون پنیر گردو خوردم خعییلی حال داد

اگه این دندونه اذیت نمیکرد بیشتر هم حال می داد

باید برم دندون پزشکی

+بعدا نوشتم :( 4شنبه ساعت 19:20)

قبل از خواب با آبجی 4آهنگ گذاشتیم و با خواهرزاده گرامی یکمی دنس کردیم

+

نتیجه اخلاقی :

صبح حس کلاس رفت

 






by:malihe Cat's:Tags:






× دوشنبه بیست و یکم مهر 1393 × × 22:9 ×



سلام

خیلی خسته ام سرم هم درد میکنه

تازه از خونه دایی اومدیم

ایمیلمم باز نمیشه ببینم استادم جواب داده یا نه

صبح مه رفتیم عید دیدنی

من + مامانم+آبجی1+خواهرزاده+خاله

بعدشم که ولو رو تخت با آبجیا حرف زدیم

غروبی هم  رفتیم خونه عموبزرگه

بعدشم خونه دایی کوچیکه افطار کردیم و شام رفتیم خونه دایی بزرگه

+

بعدا نوشتم : سه شنبه ساعت 21:17

افطاری زیاد خورده بودم دیگه جا برای شام نداشتم 

نشسته بودم برای پسرداییم فتوشاپ نصب میکردم 

صدا زدن بیا شام گفتم نمیخورم

اونا مشغول شام بودن

یه دفه خواهرزادم اومد تو اتاق میگفت : هم هم

ینی بیا غذا بخور

 ینی به شخصه فداش شدم بخدااا

اینقدر مهربونه

همش میومد تو اتاق منو ببره شام بخورم

آخرش آبجی1گفتش بابا بیا بشین پیشش بذار غذاشو بخوره

+

داشتیم میوه میخوردیم

مامانش میوشش تموم شد یه دفه دیدم از این ور حال دیس میوه رو برداشته ( سنگین بود براش هااا) به زور با خودش می برد و برد گذاشت جلو مامانش و یه دونه سیب داد بهش

ینی بخدا اینگده مهربونههههه خدا می دونه

با مامانش(آبجی1) رفته

آبجیمم خیلی مهربون و دلسوزه و تعارفیی!!!

فدای دوتاشون بشم من

+

طفلی خواهرزادم دیشب کلی بالا آورده قربونش بشم

میگن توهم توهم خورده بخاطر اون...

امروزم درست حسابی غذا نخورد قربونش برم

 

 






by:malihe Cat's:Tags:






× یکشنبه بیستم مهر 1393 × × 10:43 ×



یوهووووووووووو

سلام و بنام خداوند مهربون

امروز خوابیدم تااااا نزدیکای 10

هنوووووزم دوست داشتم بخوابم مامان بیدارم کرد اماااااااا

الان صبونه خوردم و خونه ها رو هم مرتب کردم

دارم نت گردی میکنم

به استادمم ایمیل زدم

+

بعدا نوشتم : ( 23:339)

تازه از خونه عمو برگشتیم .

اتفاق خاصی نبوده

بعدازظهری میخواستم برم خیابون

کار خاصی نداشتماااا

بابا اجازه نداد

هیچی دیگه نرفتم

یکمی دراز کشیدم و بعدشم با خواهرزادم برنامه کودک نیگا کردم

فداش بشم

یادش دادم بگه :راسو

عیدتونم مبارک

شب هم رفتیم خونه عموکوچیکه

 






by:malihe Cat's:Tags:






× شنبه نوزدهم مهر 1393 × × 13:3 ×



به نام خدای مهربون خودم

بعد از صبونه بابا رفتش بیرون

مامانم رفت دوش

من موندم و کارا

اول ظرفا رو شستم مرتب کردم

البته مرتب بود هاااا ... در حد یکی دوتا وسیله

بعدشم به آبجی 4 زنگیدم

خونه مادرشوور بود

گفتم ناهار میاین اینجا؟

شوورش دیشب رسید فردا هم باید باز بره

خب اونا که اوکی شدن

بعدم به آبجی1زنگیدم هنووووز خواب بودن با عااااق پسرش

 اونا هم اوکی شدن برای ناهار

برنج خیس کردم و مرغ درآوردم

ته چین مرغ پختم

+

بعدازظهری کلاس دارم

+

خواهرزاده گرامی اسال دستکشی که پارسال براش گرفتن رو افتتاح کرده 

خعیییییلی دوسش داره

منم اونو دوش دالم خوووو

+

بعدا نوشتم :

با بابا و مامان رفایم دانشگاه

هوا بارونی بود

همش دعا میکردم جاده درست باشه و اذیت نشیم

خیلی بارون بود

رفتم تو دانشگاه

خبر رسید استاد نمیاد!!!

منو میگی:

داشتم روانی می شدم ینی خدااا میدونه

ظاهرا استاد به یکی گفته بوده قرار بوده بهمون خبر بده که نداده!!!سهل انگاری کرده

ینی عصبی شدمااااا در حد چی

برگشتیم خونه

هم چنان بارون بود

خدا رحم کرد یکمی مونده بود تصادف کنیم

به خیر گذشت

رسیدم خونه دوباره صدقه گذاشتم

کار خاصی ندارم انجام بدم

باید یه سری نرم افزار دانلود کنم برای ویندوزم

فعلا

+

اعصابمم خورده

مامان میگه خب این طوریه دیگه بیخیال جوش نزن

آخه نمیشه کهههه

من میخوام یه چی یاد بگیرم نه که فقط مدرک بگیرم که!!!!

 






by:malihe Cat's:Tags:






× جمعه هجدهم مهر 1393 × × 14:34 ×



سلام سلام

صبح مامان اینقده صدااااا زود تا بیدار شدم

وگرنه قصد داشتم یکمی بخوابم

کلی برنامه ریزی کرده بودم برای امروز ... اما نشد .

مامان برای تمیز کردن آشپزخونه برنامه ریخته بود

آشپزخونه رو ریختیم بیرون و همه چی  رو تمیز و مرتب کردم

بشور بسااااب بود هااا 

جای همممممتون خااالی

آخراش بود که من رفتم دوش

ناهار هم پیتزا خوردیم .

سیر نشدم هاااا

هیچوقت با پیتزا ساندویچ سیر نمیشم

موقتی پر میشه معدم

بعنوان وعده غذایی قبول ندارمشون

الانم که موهامو شونه زدم

+

ظهری داشتم قرآن میخوندم

چادر و هیچی سرم نبود

خواهرزادم میزد به در : ملیییییی ملیییی

پاشدم در رو باز کردم اومد تو

نشوندمش رو پاهام و داشتم قرآن میخوندم اونم گوش می داد

یهو پاشدم از رو پاهام

رفت از رو قفسه چادر و مقنعه نمازم رو برداشت آورد داد بهم

میگفت : الله علیییی

ینی که اینا رو سرت کن

آخخخ ینی فداش میشم هاااا

چادر سرم کردم بخاطرش دیگههه

+

برم چای بخورم ( من دوش بودم بقیه چای خوردن )

+

بعدا نوشتم :

خواهرزادمم پیشم خوابید

ااااه نذاشت بخوابم کهههههه

اینگده وول خورد و بیدار شد

رفتیم خونه عمه

ساعت20اینا برگشتیم

بخاری توی اتاق رو گذاشتیم

و الانم که می بینید

 






by:malihe Cat's:Tags:






× پنجشنبه هفدهم مهر 1393 × × 12:31 ×



امروز ساعت 7:30 بیدار شدیم

به به عجب روز با نشاطی بود خداییش

اگه یادم نره همیشه زود بیدار یشم

صبحونه بگین چیییییییی خوردم؟

جیییییگگگگر آخ فاز داد حسابی بهم چسبید

جای همتون خالی

بعدشم نشستم پای لپ تاپ و یکمی نت گردی کردم و رفتم دنبال خواهرزاده گرامیییی بیارمش خونمون

یه یه ساعتی طول کشید( دو قدم راه بود هاااا )

چای خوردیم و رفتیم اتاق آخر و همه چی رو مرتب کردیم و لباس گرمامون رو درآوردیم

حسسابی سرد شده هواااا

اونجا رو نصفه نیمه واگذار کردم به آبجی 4و1 و من آشپزخونه و حال پذیرایی رو جارو زدم و آبجی 4 هم گردگیری کرد بعدش .

الانم نماز خوندم و یکمی هم قرآن خوندم

شنیدم میگن سعی کنین روزی 50آیه قرآن رو با صدای بلند تلاوت کنین .

خواهرزادمم پای سجادم نشسته بود و بازی میکرد .

خیلی حس خوبی بود .

الانم برم یکمی کتاب مطالعه کنم و به شیکمم برسم

+

بعدا نوشتم:

کتاب نخوندم و به شیکمم نرسیدم

فیلم نیگا کردیم و بعداز ناهار هم نشستم یه قالب طراحی کردم ( طراحی آنلاین)

یکمی دراز کشیدم تازههههه خوابم برد که با صدای زنگ در بیدار شدم

( فوضولا بدونن : همسایه بود اومده بود دنبال آچار فرانسه )

بعدشم که آبجی زنگید رفتم خونش و لپ تاپمم برداشتم سر راه ببرم خونه خالم تا دامادشون ببینن مشکلش چیه

نبودن

رفتم خونه آبجی

آبجی 2و مامان هم اومدن

چای خوردم

رفتم خونه خاله و به سیستمم رسیدگی شد حسسابی

دسدشون در نکنه

الانم اومدیم خونه و برم دراز بکشم

حوصله هیچی ندارم

+

در حین استفاده از نخ دندان ...

یکی از دندونام که پر کرده بودم موادش ریخت ....

یه تیکه سنگ

من میخوااااامش خوووو

الانم اصلا حوصله ندارم اصصصنم

+

شب بخیر






by:malihe Cat's:Tags:






× چهارشنبه شانزدهم مهر 1393 × × 21:42 ×



الان ساعت 21:32:

می نویسم :

+

امروز روز بدی بود اصلا دوستش نداشتم ...

صبح ساعت 5:30بیدار شدم و کارامو کردم و رفتم ( ساعت 8 باید دانشگاه می بودم )

هوا حسسسسابی سرد بود ... جاتون خالی یخیدم ... الانم گلوم میسوزه و تهوع داره

استاده نیومد حسسسابی کفری شدم رفتیم در کلاس مدیرگروه و کلاسش که تموم شد توپیدم بهش

زنگید به استاده گفت تهرانه

بعد از قطع کردن گفتش : از هفته بعد صد در صد تشکیله و قراره این مدت رو جبرانی بذاره

آقاااا منو میگی کفرییییی گفتم جبرانی میخوایم چیکار .... یه ماهه از کار و زندگیم میزنم میام همش الکی

برنامه ندارین یه ماهه کلاسا شروع شده هنوز مشکل استاد دارین...

اونم خعیییلی ریلکس گفتش : تا هفته پیش درگیر استادا و اینا بودن که یکی رو بذارن برامون .

++ در هرصورت این مشکل مدری گروهه که برنامه نداره دیگه ( این رو نگفتم هااااا )

اما خدا وکیلی همینطوره دیگهههه

حالا خوبه استاد تحفه ای هم نیست آخه!!!!

ضمنا هفته پیش چهارشنبه هم همین جناب استاد رفته کلاس!!!!در حالیکه کسی خبر نداشته .... قرار بوده به همه پیامک بزنن که نزدن...

خلاصه عاقا شنبه بعداز ظهر هم یه کلاس داشتم که ظاهرا تشکیل شده ... بنده نرفته بودم

آخه استاده گفته بود حساب کتاب نداره بین تعطیلیه احتمالا نیام ...

خب منم نرفتم

چهارتا از بچه ها رفته بودن

+

ظهری که برگشتم پفک هم خریدم

با آبجی فیلم نیگا کردیم

بعد از ناهار هم فرشا رو آوردن و با بابا فرشا رو انداختیم تو اتاق

مشغول وسایل مرتب کردن بودم که بابا گفت بوش بریم دور بزنیم

منم که اعصابم خورد بود فالفووووور پوشیدم

پودر ژله هم خریدم

بعدش تو کوچه بودیم که آبجی2 رو دیدیم بابا نگه داشت برسونش اداره

بهم گفت میای با هم بریم تنهام؟

منم که از خدا خواسته

رفتم لباسامو عوض کردم و رفتم اداره باهاش

برگشتنی از اداره رفتیم چسب5سانتی گرفتیم منم 3 تا خودکار رنگی گرفتم ( مهمون آبجی دیگهههه)

بعدش که اومدم خونه نماز خوندم و سریال نیگا کردم و افتادم به جون اتاق

الان همه چییییییی مرتبه مرتبه مرتبه

برای بابا آهنگ خوشگل بریزم تو فلشش برای ماشین و بعدشم معراجی ها و میوه و لالا

+

اعصابم ندارم

بعدا نوشتم :

بعد از سریال معراجی ها ژله درست کردم و خوابیدم






by:malihe Cat's:Tags:






× سه شنبه پانزدهم مهر 1393 × × 21:10 ×



خب بسم الله الرحمن الرحیم

الان ساعت 21:04هست

بریم سراغ امروزم:

صبح که بعد از صبحونه یه سر رفتم خونه خواهرم و خواهرزادمم با خودم آوردم

بعدشم که کار خاصی نکردم فقط اتاق آخریه رو که مث انباری میمونه مرتب کردم حسسسابی

بعدشم رفتم دوش

بعد چای با آبجی فیلم نیگا کردیم و

یکمی کتاب خوندم

سرماخورده شدم یه قرص خوردم

بعدازناهار هم رفتم دوره قرآن با مامانم .

بعداز دوره اومدم خونه و نیم ساعتی خوابیدم

با صدای اذونه تهران بیدار شدم

اتفاق خاصی نیفتاد امروز ...

فقط اینکه الان اعصابم خعیییلی خورده خعیییلییی

+

فردا ساعت 8 باید برم دانشگاه

این استاده جدیده ( 6واحد دارم باهاش) میخواد بحرفه ...

+

بعد از اذون بارون اومده هوا هم سرده






by:malihe Cat's:Tags:






× دوشنبه چهاردهم مهر 1393 × × 19:8 ×



هعیییییی خعیییلی خسته ام خعیلیییی ....

الان ساعت 19.03هست به وقت ایران ( خونمون )

تازه از بیرون اومدم

******

صبح قبل از صبحونه اول فرشا رو جمع کردیم تا بدیم قالیشویی ... به یمن حضور خواهرزاده 1.5ساله دیگهههه

کل وسایلمو بردم اتاق آبجیم تخت و میز هم که وسط اتاق ولوووو

بعدشم رفتم دانشگاه ...

کلی گشتم تا استاد رو پیدا کردم

اتاقش عوض شده بود

دیگه مث بیچاره ها نشستم تو سالن تاااا استاد اومد تو و دیدمش

از تو مطالبی که بردم چندتا موضوع خوب بودن قرار شد یه گزارش آماده کنم و ببرم براش

برگشتم خونه بعد از ناهار و نماز یه فیلم سینمایی نیگا کردیم با آبجی و منم اون گزارش رو آماده کردم برای استادم

بعدشم رفتیم بیرون من و 1 و 4

منم دفترچه یادداشت و پاپکو خریدم

الانم نشستیم چای بخوریم

 






by:malihe Cat's:Tags:






× یکشنبه سیزدهم مهر 1393 × × 17:10 ×



قرار بود امروز با مامان بابا برم نماز عید قربان

اما تنبلی کردم نرفتم

آبجی بزرگه هم صبونه اومدن خونمون

بعد از صبونه بابا مامان و آبجی بزرگشون رفتن باغ

آبجی 4 هم رفت خونه مادرشوورش

من و آبجی موندیم

اون نشست فیلم نیگا کرد

منم سودوکو

ناهار آبگوووششششت داشتیم

خیلی حال داد

+

با استادم فردا قرار دارم اما هنوز موضوعاتمو انتخاب نکردم

با اجازه برم آماده کنم کارمو

بعدا نوشتم 1 :

 تازه یکمی کارمو راه انداختم

کههههه

آبجی4 اومد گفت به بابا بگو بریم بیرون ساندویچ بخوریم

منم گفتم و بابا گفت هرطور دوست دارین

رفتیم بیرون ...

هوا هم سرد شده هاااا

الان ساعت 21:52کارم تموم شد و باید برم فردا با استاد صحبت کنم

برم که کم کم معراجی ها شروع میشه

حسابی هم خوابم میاد






by:malihe Cat's:Tags:






× شنبه دوازدهم مهر 1393 × × 17:11 ×



عاشق بابا و مامانم و خواهرامم 

به نظر من هیشکی تو دنیا باندازه خانوداده آدم ( پدر+مادر+خواهر) از پیشرفت و موفقیت آدم خوشحال نمیشه

شاید خیلیای دیگه هم خوشحال بشن هااا ... اما خانوده آدم خوشحالیش قلبیه .... خالصه

همیشه خانوادم پشتم بودن

خدااا حواست باشه بهم تا دلشونو نشکونم

 

 

 






by:malihe Cat's:Tags:






× شنبه دوازدهم مهر 1393 × × 16:48 ×



بعد از صبونه خونه رو جمع و جور کردم و آماده شدم برم دانشگاه

6واحدم کلاسش افتاده 4شنبه ها ... با یه استاد افتضاح

خلاصه یکمی توی دانشگاه بودم و برگشتم

تو راه برای خوارزادم شیرین گندمک خریدم ...

همه رفتن بودن دعای عرفه

آبجی بزرگه اومده بود خونمون ... خواهرزادمم خواب تشریف داشتن

چای و ناهار خوردم و جیگرم بیدار شد و بهش شیرین گندمک دادم خورد

اینگده ناااااز میخورد نگوووو

اونا رفتن خونه دوست آبجی که تازه مامان شده بود

و بنده هم ظرفا رو شستم و خونه هم که مرتب بود

نشستم پای سیستم همین الان .

برم چای دم کنم ... آبجی 4 روزه است ... خوش بحالش

+

بعدا نوشتم 1 :

کار خاصی نکردم دیشب ...

فیلم و سودوکو و با خواهرزاده بازی کردم






by:malihe Cat's:Tags:






× جمعه یازدهم مهر 1393 × × 11:8 ×



به نام خدای مهربون

سلام سلام ملیحههه

خوب امروز که دوباره بنده تا به همین الان کوزت تشریف داشتم

بعد از صبحونه افتادم به جون خونه

امروز بوفه توی حال رو تمییییز و مرتب کردم حسابیییییی

بعدشم مبلا رو تقریبا تمیز کردم

و بعدشم که افتادم به جون قفسه هام و یه تغییری توشون دادم خیلی کوشولو

الانم در خدمت نت هستم

بعد از نماز ایشالا بشینم موضوع در بیارم ( قضیه درسیه دیگهههه)

+

دیشب ساعتای 11 بود خوابیدم

تازه خوابم برده بود تو خواب ترسیدم

قلبم تند تند میزد

ساعتای 11:45اینا بود

بعدش دیدم آروم نشدم پاشدم یکم آب خوردم و یکمی طول کشید تا خوابم برد

+

بعدا نوشتم :

با بابا و خواهرزادم رفتیم نون سنگک کنجدی خریدیم ...

ناهار شیربرنج خوردیم

بعدشم یکمی با دوست صمیمیم چت کردیم

کلی خوب بوددددد

کار خاصی نکردم امرووز

آهااااا

یه حرف خنده داری زدم موقع چای

از حرفای سوژه مامانم

آقا داشتیم چا می خوردیم

من و آبجی کوچیکه و مامان

خنیدیدم

چای پرید تو گلوم

تا مرز خفگی رفتم ...

ینی مردمااااا ...

خیلی بد بود

+

دلمون میخواست بریم بیرون اما بابا تمایلی نشون نداد ...

دایی کوچیکه با خانوادش اومدن ...

برای ناهار فردا هم کتلت درست کردم

تند تند تند

کاش تند نمیکردم

+

این سیستم منم قاطی داره هاااا ...

اعصابمو خورد کرده به خدا ...

خیلی اذیتم میکنه ...

ویندوزش مشکل داره

 +

قبل از خواب آهنگ شاد گذاشتم و با آبجی کوچیکهههه...






by:malihe Cat's:Tags:






× جمعه یازدهم مهر 1393 × × 11:3 ×



آخرین جملات یک سوسک قبل از کشته شدن

توسط یک مرد

بکش ...آره بیا منو بکش

تو حسودیت میشه

از اینکه زنت از من می ترسه

ولی از تو نمی ترسه خخخخخخخ






by:malihe Cat's:Tags:






× پنجشنبه دهم مهر 1393 × × 15:34 ×



شلام شلام شلام ...

وقت بخیر

راستش امروز نتم خراب بود ... نشد زودتر بیام بنویسم

+

صبح ساعت 9اینا بیدار شدم و صبونه خوردم و دوبااااااره جمع کردن و جارو و شست و شو

خوووووب کوزتیم آقاااا خووووب

بعدشم تو حیاط نشستیم و چای خوردیم و یکمی خواهرزادمو دوچرخه سواری دادم ... ینی 3چرخه سواری ...

بعدشم بابا از حیاط پشتی دو سه تا انار چیدن و نوش جون کردیم ...

بعد نماز افتادم به جوووون سودوکو

رسیدم به مرحله سودوکو های نابغه

بعلهههه دیگه کلا با استعدادم منننن ...

وااااای ژله خوردیم با آبجیم .... دوطبقه درست کرده بودم ... با دو تا میوه .

بعد ناهار هم ظرفا رو شستم و آشپزخونه رو کردم دسته گل

بعدشم دوباره سو + دو + کو

دیدم نت درست شده پریدم به جونش

قراره بریم مزار بعدشم بریم یا خونه دایی یا عمه ...

احتمالا بریم خونه عمه ... پسرعمم اس داد که فیلم ایرانی جدید داره ...

و در ضمن خعیییلی وخته نرفتیم پیش عمم

پس نتیجه اخلاقی :

خدا کنه بریم خونه عمه

بعدا نوشتم:

الان ساعت 21:48می باشد

و بنده منتظرم سریال معراجی ها شروع بشه

رفتیم خونه عمه فیلم گرفتیم و چاییییی خوردیم

زودی برگشتیم خونه

بعدشم که باز بنده پای سودوکو بودم

باید فردا رو حسابی بشینم چندتا موضوع در بیارم برای سمینارم ...

تنبل شدم حسسسسابی

آهاااااا

به کارن یه کلیپ نشون دادم عروس داشت

یا گرفته میگه عروس

بهش میگم خاله جون چی میخوای؟

میگه عروش

ایییی فدای قد و بالاش بشممممم من الهییی

ینی عاشخشم هاااا ...

تو رویاهام بود بهم بگه خاله ملیحه جون

بهم میگه :

ملییی

 






by:malihe Cat's:Tags:






× چهارشنبه نهم مهر 1393 × × 14:1 ×



شلام شلام

امروز خوابیدم تااااا ساعت ده دقیقه به 11

یبار ساعتای 8 بیدار شدم اما همیجوری دراز کشیدم حوصله نداشتم دوباره خوابم برد

بیدار شدم یه چای بیسکوییت خوردم و ...

و کیک درست کردم ...

میخواستم امتحانی توی تابه رژیمی و چدن درست کنم ...

واااای اینگده استرس داشتم نکنه بد بشه...

خداااااا رو شکر خوب شدن

توی چدن که عاااالی شده .... توی رژیمی نچ خوب نشد ...

البته آبجیم مال رژیمی رو دوست داره چون برشته شده

+

بعدشم ژله هم درست کردم

آماده بشن عکسشون رو میذارم

+

بعدا نوشتم :

امشب قراره یه اتفاق خاااص بیفته خااااص خااااص ...

برم استراحت کنم تا آماده بشم برای شب

+

الهه جان منتظرتم اومدی نظر بذار ... نگرانم عزیزم ....

بعدا نوشتم2:

راستی یه خبر ...

یوهووووو

میدونستین دیروز نمره درس سمینارمو زدن و من ...

بله درست خوندین ... بنده

نویسنده وبلاگ

شاگرد اول شدم

با معدل19.61

دست به افتخار خودم ...

تازشم دیروز استادم کلی ازم تعریف کرد

می گفت دختر با استعدادی هستی و ...

+

موهام موخوره داشت 5سانت کوتاه شد

+

کیکم خعییییییلی خوجمزه شد خعییییلی

 

 

 






by:malihe Cat's:Tags:






× سه شنبه هشتم مهر 1393 × × 8:54 ×



بعلههههه

نماز صبح رو که خوندیم خیلی هوس شیر کرده بودم ( خودتی شیکمووو)

رفتم یه لیوان شیر خوردم که بابا گفتن برا منم یه نصفه بریز

خوابیدم تا ده دقیقه به هشت

الان صبونه خوردم ظرفا رو شستم

خونه رو مرتب کردم

گردگیری هم کردم

مامان بابا رفتن باغ

آبجی هم طبق معمول خوواااابه پاندا

هنووووز کلی کاااار دارم انجام بدم

باید لباسای بابا رو اتو بزنم

کیک درست کنیم با آبجی

لباسای رو بند رو تاکنم

شایدم باز کار پیش بیاد

بعدا نوشتم :آبجی بیدار شد

لباسا رو تا کرد و منم راهرو و دم در حال رو جارو زدم

بعدش رفتیم خونه آبجی بزرگه و چای خوردیم و منم طبق معمول تو سودوکووووو

خواستیم برگردیم که اونا رو هم مجبور کردیم آوردیم خونمون

به شوورش زنگید و غذاشونو بردات و اومدیم

شانس ما رو ببین !!!!

خواستم بعد از نماز برم دوش ...

آبها قطع شد

منم نشستم پای نت

بعد از ناهار رفتم دوش و بعدشم زودی آماده شدم با بابا رفتیم دانشگاه

با استادم کار داشتم برای موضوع پایان نامه

ساعتای 8 برگشتیم

و نماز و چای و یکمی با خواهرزادم بازی کردم و اونا رفتن

منم اومدم باز نت

زندگی من خلاصه شده در :

نت

+

سودوکو






by:malihe Cat's:Tags:






× دوشنبه هفتم مهر 1393 × × 13:20 ×



سلام سلام

امروز هم طبق معمول گوشی خودشو خفه کرد تااااا بیست دقیقه به 9

صبونه خوردم ( کشک بادمجون) و جمع جور کردم و با مامان بابا زدیم بیرون

رفتیم فروشگاه خرید کردیم

عاشق فروشگاهم

بعدش رفتیم خونه خاله مامانم ... یه ده دقیقه نشستیم

خاله مامانم میگه : دختر تو چقد جلبی

آخه میخواست کتری رو بذاره که چای دم کنه بابا هم میگفت ما زود میریم

خلاصه بابا منو فرستاد که نذارم

هرکار کردم نشد قانعش کنم

کبریتو روشن کرد منم فوت کردم و گفتم ااااا خاله خاموش شد قسمت نبود

قول دادیم یوخت دیگه بریم زیاد بشینیم پیشش ... تنهاست آخه

شوهرش فوت کرده و بچه هاش شهرای دیگه ان.

بعدشم بابا ما رو روبرو مغازه دایی وسطیم پیاده کرد و رفت خونه

یه ده دقیقه نشستیم پیش دایی و بعدش با مامان پیاده برگشتیم

من عاشخ پیاده روی هستم

رسیدم خونه اول نماز خوندم و وسایل رو مرتب کردم و هرچیزی سرجاش...

بعدشم نشستم پای سیستم

اووووه یه ایمیل جدید داشتم ... برای فردا بعدازظهر برنامه دارم ... باید برم جایی ...

در اتاقو بسته بودم

خواهرزادم میزد به در صدا میزد : ملییییی ملیییی

فداش بشم یک و نیم سالشه

پاشدم درو باز کردم

دیدم اسپنددونی رو دستش گرفته مثلا دور سر میچرخونه و میگه : الللله ...

بعلهههه همچین خواهرزاده ای دارم من ... کلا فدایییی  دارم داداش

بخلش کردم رفتیم آشپزخونه و چای خوردم و مشغول سودوکو بودم که یهوووو پرید بوسم کرد ...

یبارم پشتش به من بود من اذیتش کردم برگشت یه اخمی کرد بهم و مثلا دعوام کرد ( من که نفهمیدم چی گفت اما حساب بردم ازش)

الانم میخوام آهنگای گوشیمو عوض کنم ... همه رو شاد شاد بریزم تاااا محرم بعدش عوضشون میکنم ...

بعدا نوشتم :

بعداز ناهار همه سعیمو کردم تا نخوابم که شب زودی خوابم ببره

با آبجی نشستیم طنز نیگا کردیم انگده خندیدم نگووو

بعدشم قرار شد با اون یکی آبجی برم اداره تا تو کارا بهش کمک کنم

نشستم پای سیستمم به وبلاگ برسم کههههه ....

...

خلاصه بعدشم یه دقیقه رفتم خواهرزادمو آوردم خونمون و بعدشم فالفور رفتم ادراه پیش آبجیم ...

 

برگشتیم خونه مهمون داشتیم ... دایی بزرگم و عمو کوچیکم ...

کلی با دختر داییم کل کل کردم اذیتش کردم ...

عکسای عروسی خواهرشو نیگا کردیم

چندتا عکس براش درست کردم

بعد از شام ( که من نخوردم باید رژیم بگیرم دیگهههه ) دور هم نشستیم و حرف زدیم ....

وختی رفتن ظرفای میوه رو شستم و کلی طول کشید تا خوابیدم

 

 






by:malihe Cat's:Tags:






× یکشنبه ششم مهر 1393 × × 13:34 ×



امروز خیلی خسته ام و دپرس

حوصله ندارم اصلا

از 7صبح این گوشیه خودشو خفه کرد تاااا ده دقیقه به هشت بابا بیدارم کرد ... عاشششخشم ممممن

همیشه اعتقاد داشتم و دارم تنها مرد زندگی بابای خودمه ... فقط بابامو عشقه

صبونه خوردم خامه و عسل

بعدشم مامان بابا رفتن بیرون

آبجی هم که تا 10 خوابید

من تهنایی ظرفا رو شستم

خونه ها رو مرتب کردم

جارو زدم همه ی اتاقا رووووو

فرش توی راهرو رو چرتکه کشیدم

بعدشم گردگیری کردم و دستشویی ها رو هم شستم

بعلهههه خانوم کاری ای هستم دیگهههه

بابا ظهر رفت باغ تا شب اونجاست

ناهار ماکارونی داریم

آبجی بزرگه اینا هم اینجان ناهار...

الان خیلی خسته ام ...

اعصابمم خورده یکمی!!!

+ کلی دنبال قالب قشنگ گشتم پیدا نکردم یکی مد نظرم هست اما خب گذاشتمش برای اون یکی وبلاگم ...

+میگردم اگه پیدا نکردم همون رو میذارم

+برم یکمی دراز بکشم و سودوکو حل کنم

 






by:malihe Cat's:Tags:






× یکشنبه ششم مهر 1393 × × 12:44 ×



پدرم...

عشق همین خنده های ساده توست

وقتی با تمام غصه هایت می خندی

تا از تمام غصه هایم رها شوم

 http://www.bunte-gifs.de/gifs/trennlinien/trennlinie101.gif

اینم 4 تا وروجک مامان باباشون :

شکلک های بامزه 677






by:malihe Cat's:Tags: