روزهای یک جوجه نارنجی
xarashx مـכּ څاڪ څۅ ړנہ ړفقـﺂ طړآح



من یک بهمن ماهی هستم

من زاده "بهمنم"
اگر مرا میخواهی باید با "غــــرورم" بخواهی...
اگر مرا میخواهی باید با "پیچیـــدگی ام" بخواهی...
اگر مرا میخواهی باید با "صراحتــــم " بخواهی...
من با بقیه متفاوتــــم...
اگر میخواهی مثل بقیه باشم برو دنبال همان "بقیـــه"...
آنکه درون من خفته استــ، "عشـــق" استــ ... عشقی که
منتظر استــ دستــ از پا خطا کنی تا تلـــخ ترین تلـــخ ها
را به تو بچشاند ...
پس اگر نمیتوانی "خــــاص" بودنم را تحمل کنی به من
نزدیک نشو که هم دورت میکنم هم "درو" اتــ

من یه "بهمن" ماهیم..!
من همون دیوونه ام که هیچ وقت عوض نمیشه...
همونی که همه باهاش خوشحال هستن...
همونی که اونقدر یه آهنگ رو گوش میده که از ترانه گرفته تا ریتم و خوانندش متنفر بشه..!
همونی که هق هق همه رو به جون دل گوش میده اما خودش بغضاش رو زیر بالش میترکونه.!
همونی که همه فکر میکنن سخته...سنگه اما با هر تلنگری میشکنه...
همونی که مواظبه کسی ناراحت نشه اما همه ناراحتش میكنن.!
همونی که تکیه گاه خوبیه اما واسش تكیه گاهی نیست.!من همون "بهمن" ماهیم..!

بهمنـــــــــی که باشی ؛
بی آنکه بخــواهی
تمام حرکاتت خـــاص میشود !
نگــــاهت...
عـــاشقی و دوست داشتنت...
سکـــوت و کلامــت...
احســـاس و مهــــربانی ات...
صبــــوری و تحملت...
حتی، غــــرور و لجبـــازی هایت هم جـــذابیـــتی خـــاص دارد !

روزهای من4

شلام شلام

امروز خوابیدم تااااا ساعت ده دقیقه به 11

یبار ساعتای 8 بیدار شدم اما همیجوری دراز کشیدم حوصله نداشتم دوباره خوابم برد

بیدار شدم یه چای بیسکوییت خوردم و ...

و کیک درست کردم ...

میخواستم امتحانی توی تابه رژیمی و چدن درست کنم ...

واااای اینگده استرس داشتم نکنه بد بشه...

خداااااا رو شکر خوب شدن

توی چدن که عاااالی شده .... توی رژیمی نچ خوب نشد ...

البته آبجیم مال رژیمی رو دوست داره چون برشته شده

+

بعدشم ژله هم درست کردم

آماده بشن عکسشون رو میذارم

+

بعدا نوشتم :

امشب قراره یه اتفاق خاااص بیفته خااااص خااااص ...

برم استراحت کنم تا آماده بشم برای شب

+

الهه جان منتظرتم اومدی نظر بذار ... نگرانم عزیزم ....

 

 

 

روزهای من3

بعلههههه

نماز صبح رو که خوندیم خیلی هوس شیر کرده بودم ( خودتی شیکمووو)

رفتم یه لیوان شیر خوردم که بابا گفتن برا منم یه نصفه بریز

خوابیدم تا ده دقیقه به هشت

الان صبونه خوردم ظرفا رو شستم

خونه رو مرتب کردم

گردگیری هم کردم

مامان بابا رفتن باغ

آبجی هم طبق معمول خوواااابه پاندا

هنووووز کلی کاااار دارم انجام بدم

باید لباسای بابا رو اتو بزنم

کیک درست کنیم با آبجی

لباسای رو بند رو تاکنم

شایدم باز کار پیش بیاد

بعدا نوشتم :آبجی بیدار شد

لباسا رو تا کرد و منم راهرو و دم در حال رو جارو زدم

بعدش رفتیم خونه آبجی بزرگه و چای خوردیم و منم طبق معمول تو سودوکووووو

خواستیم برگردیم که اونا رو هم مجبور کردیم آوردیم خونمون

به شوورش زنگید و غذاشونو بردات و اومدیم

شانس ما رو ببین !!!!

خواستم بعد از نماز برم دوش ...

آبها قطع شد

منم نشستم پای نت

بعد از ناهار رفتم دوش و بعدشم زودی آماده شدم با بابا رفتیم دانشگاه

با استادم کار داشتم برای موضوع پایان نامه

ساعتای 8 برگشتیم

و نماز و چای و یکمی با خواهرزادم بازی کردم و اونا رفتن

منم اومدم باز نت

زندگی من خلاصه شده در :

خاص

+

نت

+

سودوکو

روزهای من2

سلام سلام

امروز هم طبق معمول گوشی خودشو خفه کرد تااااا بیست دقیقه به 9

صبونه خوردم ( کشک بادمجون) و جمع جور کردم و با مامان بابا زدیم بیرون

رفتیم فروشگاه خرید کردیم

عاشق فروشگاهم

بعدش رفتیم خونه خاله مامانم ... یه ده دقیقه نشستیم

خاله مامانم میگه : دختر تو چقد جلبی

آخه میخواست کتری رو بذاره که چای دم کنه بابا هم میگفت ما زود میریم

خلاصه بابا منو فرستاد که نذارم

هرکار کردم نشد قانعش کنم

کبریتو روشن کرد منم فوت کردم و گفتم ااااا خاله خاموش شد قسمت نبود

قول دادیم یوخت دیگه بریم زیاد بشینیم پیشش ... تنهاست آخه

شوهرش فوت کرده و بچه هاش شهرای دیگه ان.

بعدشم بابا ما رو روبرو مغازه دایی وسطیم پیاده کرد و رفت خونه

یه ده دقیقه نشستیم پیش دایی و بعدش با مامان پیاده برگشتیم

من عاشخ پیاده روی هستم

رسیدم خونه اول نماز خوندم و وسایل رو مرتب کردم و هرچیزی سرجاش...

بعدشم نشستم پای سیستم

اووووه یه ایمیل جدید داشتم ... برای فردا بعدازظهر برنامه دارم ... باید برم جایی ...

در اتاقو بسته بودم

خواهرزادم میزد به در صدا میزد : ملییییی ملیییی

فداش بشم یک و نیم سالشه

پاشدم درو باز کردم

دیدم اسپنددونی رو دستش گرفته مثلا دور سر میچرخونه و میگه : الللله ...

بعلهههه همچین خواهرزاده ای دارم من ... کلا فدایییی  دارم داداش

بخلش کردم رفتیم آشپزخونه و چای خوردم و مشغول سودوکو بودم که یهوووو پرید بوسم کرد ...

یبارم پشتش به من بود من اذیتش کردم برگشت یه اخمی کرد بهم و مثلا دعوام کرد ( من که نفهمیدم چی گفت اما حساب بردم ازش)

الانم میخوام آهنگای گوشیمو عوض کنم ... همه رو شاد شاد بریزم تاااا محرم بعدش عوضشون میکنم ...

بعدا نوشتم :

بعداز ناهار همه سعیمو کردم تا نخوابم که شب زودی خوابم ببره

با آبجی نشستیم طنز نیگا کردیم انگده خندیدم نگووو

بعدشم قرار شد با اون یکی آبجی برم اداره تا تو کارا بهش کمک کنم

نشستم پای سیستمم به وبلاگ برسم کههههه ....

یه اتفاق خوب افتاد کلی انرژی گرفتم ( اتفاقه رو ادامه مطلب میذارم )

خلاصه بعدشم یه دقیقه رفتم خواهرزادمو آوردم خونمون و بعدشم فالفور رفتم ادراه پیش آبجیم ...

هم کاراشو میکردم هم اس بازی .... انگده حال داد که نگوووو

برگشتیم خونه مهمون داشتیم ... دایی بزرگم و عمو کوچیکم ...

کلی با دختر داییم کل کل کردم اذیتش کردم ...

عکسای عروسی خواهرشو نیگا کردیم

چندتا عکس براش درست کردم

بعد از شام ( که من نخوردم باید رژیم بگیرم دیگهههه ) دور هم نشستیم و حرف زدیم ....

وختی رفتن ظرفای میوه رو شستم و کلی طول کشید تا خوابیدم

 

 


[ کـلـیکـ ]
روزهای من 1

امروز خیلی خسته ام و دپرس

حوصله ندارم اصلا

از 7صبح این گوشیه خودشو خفه کرد تاااا ده دقیقه به هشت بابا بیدارم کرد ... عاشششخشم ممممن

همیشه اعتقاد داشتم و دارم تنها مرد زندگی بابای خودمه ... فقط بابامو عشقه

صبونه خوردم خامه و عسل

بعدشم مامان بابا رفتن بیرون

آبجی هم که تا 10 خوابید

من تهنایی ظرفا رو شستم

خونه ها رو مرتب کردم

جارو زدم همه ی اتاقا رووووو

فرش توی راهرو رو چرتکه کشیدم

بعدشم گردگیری کردم و دستشویی ها رو هم شستم

بعلهههه خانوم کاری ای هستم دیگهههه

بابا ظهر رفت باغ تا شب اونجاست

ناهار ماکارونی داریم

آبجی بزرگه اینا هم اینجان ناهار...

الان خیلی خسته ام ...

اعصابمم خورده یکمی!!!

+ کلی دنبال قالب قشنگ گشتم پیدا نکردم یکی مد نظرم هست اما خب گذاشتمش برای اون یکی وبلاگم ...

+میگردم اگه پیدا نکردم همون رو میذارم

+برم یکمی دراز بکشم و سودوکو حل کنم

 

مخصوص بابای خوبم

پدرم...

عشق همین خنده های ساده توست

وقتی با تمام غصه هایت می خندی

تا از تمام غصه هایم رها شوم


کد موزیک الما

قالب وبلاگ


کد ِکج شدَنِ تَصآویر