من یک بهمن ماهی هستم

11:29 - یکشنبه ششم مهر 1393 // نویسنده: malihe



blog

من زاده "بهمنم"

اگر مرا میخواهی باید با "غــــرورم" بخواهی...
اگر مرا میخواهی باید با "پیچیـــدگی ام" بخواهی...
اگر مرا میخواهی باید با "صراحتــــم " بخواهی...
من با بقیه متفاوتــــم...
اگر میخواهی مثل بقیه باشم برو دنبال همان "بقیـــه"...
آنکه درون من خفته استــ، "عشـــق" استــ ... عشقی که
منتظر استــ دستــ از پا خطا کنی تا تلـــخ ترین تلـــخ ها
را به تو بچشاند ...
پس اگر نمیتوانی "خــــاص" بودنم را تحمل کنی به من
نزدیک نشو که هم دورت میکنم هم "درو" اتــ

من یه "بهمن" ماهیم..!
من همون دیوونه ام که هیچ وقت عوض نمیشه...
همونی که همه باهاش خوشحال هستن...
همونی که اونقدر یه آهنگ رو گوش میده که از ترانه گرفته تا ریتم و خوانندش متنفر بشه..!
همونی که هق هق همه رو به جون دل گوش میده اما خودش بغضاش رو زیر بالش میترکونه.!
همونی که همه فکر میکنن سخته...سنگه اما با هر تلنگری میشکنه...
همونی که مواظبه کسی ناراحت نشه اما همه ناراحتش میكنن.!
همونی که تکیه گاه خوبیه اما واسش تكیه گاهی نیست.!من همون "بهمن" ماهیم..!

بهمنـــــــــی که باشی ؛
بی آنکه بخــواهی
تمام حرکاتت خـــاص میشود !
نگــــاهت...
عـــاشقی و دوست داشتنت...
سکـــوت و کلامــت...
احســـاس و مهــــربانی ات...
صبــــوری و تحملت...
حتی، غــــرور و لجبـــازی هایت هم جـــذابیـــتی خـــاص دارد !

blog




روزهای من32

14:39 - دوشنبه سوم آذر 1393 // نویسنده: malihe

حالم خیلی بده

دیشب هم حالم بد بود

دیشب فهمیدم حال بد پریشبم بخاطر قرص نبوده  .

بخاطر غصه ایه که تو دلمه . داره نفسمو میگیره .

غمباد چیه؟

دیشب تازهخابم برده بود که احساس خفگی کردم تو گلوم .

پاشدم یکمی نشستم و گریه کردم و دوباره دراز کشیدم .

نمیدونم کی خوابم برد .

کاش بیدار نمیشدم .

سرماخوردگی هم رسمی شد .صدام افتاده .

امروز روزه ام . برای افطار میخوام ماکارونی درست کنم .

شایدم برای ناهار فردام ببرم .

شاید سوپ هم درست کنم . فقط بخاطر اینکه سرگرم باشم .

هفتم خوب شروع نشد.از همون اولش.شنبه .

میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست....

تا الانم خوب نبوده .

حس بدی دارم .

همش میرم تو فکر و اشک و.... .

مجبور شدم .

دلم گرفته .

نگرانم .

زود فردا بشه خداااا .

+

دوباره گرنم گرفته ...

دردی که از اعصابمه ... چندوقتی هست دارمش .

باز تحریک شده .

++++

بعدا نوشتم :

تازه از دوش اومدم ساعت 1842می باشد به وقت ...

هرچی میخورم معدم درد میگیره .

خیلی اذیتم... تنهام ...

سر افطار تنها برای اون دعا کردم ... اصلا به فکر خودم نبودم!!!!اینو موقع نماز فهمیدم

که فقط برای اون دعا کردم ...

امروز چندین تا اس دادم جوابی نداد!!!

یبارم زنگ زدم که بی جواب موند .

چرا وقتی بهش گفتم تموم ...

نگفت بمون؟!!!!

کاش می گفت ... .

مطمئنا اینطوری راحتتره ... بقول خودش از دستم راحت شده... قبلا گفته بود اینو.

اما از حرفای دیشبم ناراحت شده!!!!

منم چندروزه ناراحتم...

تنهام.

خسته ام زندگی.... نگهداری به جایی برنمیخوره هااا!!!

+

اینقدر این وبلاگای دونفره رو خوندم که .... .

حوصله هیچی ندارم.

حالم خوش نیست ...

میشه ینی فردا بیدار نشم تااااااااااااااا ....

میدونی تا کجا؟!!!

همونجایی که دیشب گفتی ....

البته برعکسش ... جامون عوض بشه.

 




روزی که مادر شدم...

14:23 - دوشنبه سوم آذر 1393 // نویسنده: malihe

مامان که شدم :

به پسرم خیلی محبت میکنم اونقدری که بزرگ شد باعشقش مث یه
پرنسس رفتار کنه تاجفتش بفهمه که پسرم تودستای یه ملکه بزرگ شده!!

روزا دستاشو میگیرم و چنان با محبت بغلش میکنم که بغل کردن عاشقونه رو با تموم وجودش یاد بگیره !!

بهش یادمیدم که همه ی آدمها خصوصا همسرشون تشنه محبتند و پنهان کردن عشق و علاقه زندگیشو سرد می کنه!

بهش یاد میدم که خانما اقابالا سر و سایه ی سر نمیخوان ، عشق ، دوست و همراه صمیمی می خوان!

بهش یاد می دم که هیچوقت دل عشقش رو نشکونه ، چون دیگه نمی تونه ترمیمش کنه !!

بهش یاد میدم اونقدعاشقونه به عشقش نگا کنه انگار قحطی آدمه !!

به پسرم یاد می دم که عشقشو عاشقونه بغل کنه نه ازروی عادت و هوس !!

براش کادو های کوچک با معنی می خرم تا کادو دادن به آدم هایی که دوستشون داره بشه فرهنگش !!

بهش اونقدر حرفهای محبت آمیز می زنم که کلام پر مهر بشه ورد کلامش !!

همه اینکارا رو می کنم تا پسرم همونی بشه که همیشه از جفت ایده آل تو ذهنم بوده و هست . ابنطوری هم خودش از زندگی لذت ببره و هم جفتش !!

من بخاطر اینکه یه مرد بامحبت دیگه به این دنیا اضافه بشه ، حتما یه روزی مادر می شم!!

"تهمینه میلانی"




روزهای من31

12:12 - یکشنبه دوم آذر 1393 // نویسنده: malihe

عرضم به حضورتون که دیشب شب خیلی بدی بود خییلللللی بد.

آخر شب موقع خواب یه قرص خوردم برای سرماخوردگی

ایزین قرص ژله ای ها بود.

بازش که کردم دیدم رو دستم آب داد ... اما خوردم قرص رو .

بعدشم دستم بشدت بوی بد داد.

علی ای حال .

کم کم که قرصه اثر داد حالت خواب و اینا ....

حالم بد شد.

دلم یجوری شده بود .

گلوم هم یه حالت بد داشت .انگار تو شکم و گلوم پر بود .

حی میکردم دارم میمیرم ...

هرکار میکردم نمیتونستم بخوابم .

تا سرمو میذاشتم بدتر میشدم .

تاااا ساعتای یک اینا همونطور بودم

دیگه نمیدونم کی خوابم برد .

برا نماز صبح بیدار شدم دیگه خوب شده بودم .

احتمال های خودم :

قرص فاسد شده بوده کلا.

در قرصه باز بوده و هوا خورده بوده .

من عادت ندارم قرص با معده خالی بخورم همیشه قبل و بعدش نونی چیزی میخورم . یا بین غذام میخورم . اما دیشب شام نخورده بودم و قرص با معده خالی خوردم .

خلااااصه دیشب که حس مرگ داشتم ... کلی ترسیده بودم .... خیلی گنهکارم خیلی .

خدایا کمکم کن خوب باشم.خوب خوب هم نه ... اما کاش بشه مث قبل بشم. مث پارسال . این یکسال خیلی گنها کردم خدااااااا .

از خودت و ائمه کمک می طلبم . تنهایی نمیتونم خدااا .

مرسی خداجونم .دوست دارم.

****

نتیجه بدخوابی دیشب هم این بود که امروز تو دعا خوااااااب خوااااب بودمصن یه وضعی بود هاااا .

امروز زیارت جامعه کبیره هم خوندن . آخر ماه بود آخه .

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

اعمال اول هر ماه :

* غسل

*صدقه

*روزه

*نماز ( مفاتیح رو نگاه کنید)

*خوردن پنیر ( باعث میشه تو ماه بدنتون ایمن باشه )

*خوندن حدیث شریف کساء

همینا رو من میدونم .

برای اطلاعات بیشتر به مفاتیح رجوع کنید.

مارو هم دعا کنید.

*****

از لحاظ روحی توپ توپم .... فقط عذاب گناهامو دارم .

به برکت این جلساتی که میریم دارم اخلاقمو بهتر میکنم . به امید خدا.

 




ختم سوره واقعه در روز دوشنبه اول ماه

11:32 - یکشنبه دوم آذر 1393 // نویسنده: malihe

 

مرحوم مجلسی در طریقه ختم سوره واقعه از امام سجاد(ع)نقل کرده که حضرت فرمود:هرگاه روز اول ماه قمری روز دوشنبه باشد  شروع به خواندن سوره واقعه کن تا چهاردهم و در روز اول یک مرتبه و روز دوم دومرتبه تا روزچهاردهم بخواند و روزهای پنجشنبه بین این چهارده روز بعد از قرائت سوره واقعه این دعا را یک مرتبه بخوانید .(این سوره‌ها را می‌توان در طول روز و به مرور زمان خواند.)

 

یا واجِدُ یا ماجِدُ یا جوادُ یا حلیمُ و یا حَنّانُ یا مَنّانُ یا کریمُ اسئلُک تُحفَهً مِن تُحفاتِکَ تَلُمَّ بِها شَعَثی و تُقضی بِها دَینی و تُصلِحُ بِها شَأنی برحمتِک یا سیِدیاللهم اِن کان رِزقی فِی السَّماءِ فَاَنزِلهُ و اِن کان فِی الارضِ فاَخرِجهُ و اِن کان بَعیداً فَقَرِّبهُ و اِن کانَ قَریبا فَیَسِّرهُ و اِن کان قَلیلاً فَکثِرهُ و اِن کان کَثیراً فَبارِک لی فیهُ فاَرسِلهُ عَلی اَیدی خِیارِ خَلقِک وَ لا تَحوَجنَ اِلی شُرِارِ خَلقِکَ و اِن لَم تَکُن فَکَونِهِ بکَینُونِیَّتِکَ و وحدانِیّتِکَ اللهم اِنقَلب اِلی حَیثُ اکُونُ و لا تنقُلُنی اِلیه حَیثُ یَکُونُ اِنَّک علی کلِّ شَی ءٍ قدیرٍ یا رَحیمُ یا غِنِیٌ و صل علی محمدٍ اَتمِم عَلَینا نِعمَتِکَ و هنِئنا کَرامتِکَ یا ارحَمَ الراحمینَ                                                      


بعد از هر مرتبه خواندن سوره مبارکه واقعه،این دعا نیز خوانده شود:

 

اللّهم ارزُقْنی رزقاً حلالا ًطیبا ًواسعاً مِنْ غیرِ کدٍٍّ واستَجِب دَعْوَتی مِن غَیرِ ردٍّ وأَعُوذُبِکَ مِنَ الفَضیحَتَیْن الفقرِوالدَّیْنِ وَادْفَعْ عنّی هذ َیْن بحق الأِمامَیْن السِبْطَیْنِ اَلحَسنِ والحُسَین علیهماالسلام اَللّهم یا رازقَ المُقلّین و یا راحِمَ الْمَساکین ویا ذاالقُوهِ المَتین ویا غیاثَ المُسْتَغیِثین ویا خیرَ النّاصرین  ایّاکَ نَعْبُدُ وایاک نَسْتَعین اللهم إنْ کانَ رزقی فِی السّماء فَأَنْزِلْهُ وإن کان فِی الأَرضِ فأخْرِجْهُ و إن کان بعیداً فَقَرّّبْهُ وإن کان قریبا فیَسِّرْهُ وإن کان یسیرا فَکَثِّرْهُ وإن کان کثیرا فَحَلّلهُ وإن کان حلالا فَطَیّبْهُ و إن کان طیبا فَبارِکْهُ لنا برحمتک یا أَرْحَمَ الرّاحمین وصَلِّ علی محمدٍ وآله الطاهرین.

 

خواندن این سوره دارای فضایل وبرکات زیادی است ازجمله :1. از حضرت رسول اکرم (ص) نقل شده که هرکه سوره واقعه بخواند در هر شب به او پریشانی نمی رسد 2. از امام جعفر صادق(ع) نقل شده است که هرکه سوره واقعه بخواند در هر شب پیش از آنکه بخوابدملاقات کند خداوند را در حالتی که روی آن چون ماه باشد 3. از امام جعفر صادق(ع) نقل شده که هرکه مشتاق بهشت است سوره واقعه بخواند  4. خواندن این سوره موجب ازدیاد رزق می گردد.

( از کتاب گنج های معنوی صفحه 153) قبل از خواندن سوره واقعه دو رکعت نماز حاجت بخوانید بعد از آن تسبیحات حضرت فاطمه (س) را بگویید .

 

****

التماس دعا.

منم انشالله اگه بشه میخونم .

حاجتم هم دعا برای سلامتی امام زمانمون .

سلامتی خانوادم و شادیشون .

و توبه ای از جانب من . بخاطر گناهای زیادی که انجام دادم .

امیدوارم بتونم بخونم.




خصوصی های من5

22:48 - شنبه یکم آذر 1393 // نویسنده: malihe



ادامه مطلب ...

خصوصی های من4

12:3 - شنبه یکم آذر 1393 // نویسنده: malihe



ادامه مطلب ...

روزهای من30

19:9 - پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393 // نویسنده: malihe

سلاااام .

اومدم ابراز وجود کنم

بگم زنده ام .

امروز که رفته بودم دعا

بعدش که داشتیم برمیگشتیم تو کوچه بودیم

که یکی از همسایه ها یه چیزی داد :

تکه ای از سنگ قبر امام علی علیه السلام.

ظاهرا دوست پسرش خادم نجف بوده .

و این سنگ امانت بود .

بوش کردم و بوسیدمش

خدایا نصیبمون کن بریم از نزدیک زیارت کنیم.انشاالله .

ظهر هم که ناهار خونه خاله دعوت بودیم .

دیشب گوسفند کشته بودن برای دخترخاله ( تازه از تهران اومده و نی نی و اینا ) و بخاطر تصادفی که چندوقت پیش داشتن یه خونی ریختن .

بعلهههه ناهار جیگر بود جاتون خاااالی .

راستی از این سنگ متبرک عکس گرفتم . البته با گوشی آبجیا . در اسرع وقت عکسشو براتون میذارم .

خداااا ممنون .

یا امام حسین ...

میدونم خیلی گنه کارم خیلی....

اما بازم منو به مجلست راه میدی و لطف میکنی و توفیق میدی که بتونم برم مجلست . زیارت عاشورا .

امروز توی مراسم زیارت عاشورا همش ذهنم درگیر این بود . که منو با این همه گناه بازهم از مجلست نروندی ...

یا امام حسین کمکم کن .... به مادرت حضرت فاطمه هم متوسل شدم ....

التماستون میکنم کمک کنید .

*****

بعدا نوشتم :شب ساعت23:43

گلوم میسوزه فک کنم دوباره دارم سرما میخورم .

باید برم یه قرص بخورم . حوصله سرماخوردگی ندارم .

بخصوص که تازه نیت کردم درس بخونم .

به پیشنهاد دیشب بابا فردا نهار ته چین گوشت قراره بخوریم .

امشب شروع کردم و گوشتا رو گذاشتم .

امشب از بعدنماز کلا درگیر این نرم افزاره بودم

خدا رو شکر جواب داده و سعی دارم میکنم یه مرحله دیگه هم حل کنم برا قشنگی

هنوووووز داره برای مرحله 6 معادله رو حل میکنه .براش سنگینه .

منتظرم ببینم چی میشه .

برم یه قرص بخورم .

فعلا




روزهای من29

14:2 - چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393 // نویسنده: malihe

سلام

هعییییییی

من موندم و یه عالمه درس و یه عالمه استرس و دو عالمه تنبلی

خیلی درس دارم و اما هم بی برنامه شدم و هم خونمون خیلی شلوغه ... خواهرزاده زلزله خیلی شلوغی داره .

این روزا اکثرا خونه خالمن و من میخوام از این موقعیل استفاده کنم درس بخونم .

آخه دیروز استاده همش تهدید به افتادن می کرد .

خعیییلی روم تاثیر گذاشت .

خداکنه تاثیرش بمونه همچنان تا آخر ترم

خدایا کمکم کن و به من اراده قوی بده تا درسامو بخونم.

آمین




خصوصی های من3

12:38 - چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393 // نویسنده: malihe



ادامه مطلب ...

خصوصی های من2

19:23 - یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393 // نویسنده: malihe



ادامه مطلب ...

خصوصی های من1

13:7 - شنبه بیست و چهارم آبان 1393 // نویسنده: malihe

 


 

 

 



ادامه مطلب ...

روزهای من28

15:0 - پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393 // نویسنده: malihe

یوهووووووو

سلام سلام

خب این روزا هم تنبل شدم هم درس دارم نمیشه هر روز آپ کنم.

امروز زیارت عاشورا خونه ما بود

اینقده خوشحال بودممممم

صبح زود بیدار شدم آماده کردم همه چی رو .

همه چی خوب بود .

دوست داشتم امروز من زیارت عاشورا رو بخونم اما قسمت نشد.

بعدش هم همه ظرفا و لیوانا رو شستم تنهاااااا

آبجی کوچیکه میخواست بشوره که همون اول دوتا لیوان شیکوند و شیشه رفت تو دستش .

قسمت من شد.که البته از نظر من سعادتی بود .

هرچی باشه مهمونامون همه محبین و عزاداران امام حسین بودن.

خلاصه بعد از اونم نشستیم چای خوردیم و من شروع کردم به تهیه غذا

+

دیشب خورشت قیمه بادمجون بار گذاشته بودم

+

سیب زمینی و بادمجون و گوچه سرخ کردم

ته دگ  تخم مرغی گذاشتم .

و سالاد کلم و هویچ درست کردم .

سلیقه به خرج دادم که این آبجی4کلی مسخرم کرد

اما بقیه خیلی تعریف کردن .

حتی بابام گفت خیلی قشنگ شده اما بازم به خودت نمیرسه که!!!!

+

در مورد اوضاع درس و اینا بعدا میام میگم .

الان خیلی خسته ام.

+
خب الان ساعت 20:52 :
دیروز ظهر نشستم به جد تا پارامترهای پایان ناممو در بیارم .
به نتیجه هم رسیدم
انگده ذووووووق کردم نگوووو بعد از 3 هفته آخه!!!!
دوستم اس داد .محبوبه.
طفلی بدقولی کرده بودم بهش
قرار بوده تو تابستون یه خبر بدم بهش که با هم بریم بیرون
منم اصلاااااااا فراااااموش کرده بودم درگیر سمینارم و اینا بودم.
قرار شد غروب بریم
جاروگردگیری خونه هم افتاد برای بعداز ناهار.
این شد که برنامه بیرون دوباره کنسل شد.
ولی طی هفته بعد حتما میریم ان شاءالله.
خلاصه با آبجی کوچیکه خونه رو برای دعای امروز مرتب و جارو کردیم .
بعدش رفیتم خونه عمو .
حلیم خوردیم.زندایی کوچیکه هم اومدن با بچه هاش.دایی سرماخورده بود نیومد.
اونجا نشستم دوباره محاسبات انجام دادم و دیدم بعلههههههههه ظهر اشتباه محاسباتی داشتم
هرکار کردم جور در نیومد
تا که فهمیدم بعد از 3 هفتههههه که یه جا تبدیل واحدم اشتبا بوده
خدا رو شکر به جواب رسیدم .
امشبم با نرم افزار زدم درست بود .
فقط مونده حل معادلش.
ایشالا امشب یا فرداشب.
+
فردا که زیارت عاشورا خونمونه چون جمعست حدیث کساء هم میخونیم .
خدایا ممنون بابات این سعادت و لطفت





20:7 - دوشنبه نوزدهم آبان 1393 // نویسنده: malihe


باید عاشق باشی تا بفهمی!

نگاه سرد یعنی چی!

دست سرد یعنی چی!

حرف سردیعنی چی!

درمقابل دوستت دارم گفتنت

سکوت سرد یعنی چی!

باید عاشق باشی تا بفهمی گرمای نگاه وحرف ودستت

وقتی به سرمای نگاه او برخورد میکند چگونه قلبت را اتش میزند




روزهای من27

17:49 - جمعه شانزدهم آبان 1393 // نویسنده: malihe

شلام شلام

حالم خوب نیست اما امیدوارم حا همه خوب باشه

سرما خوردم گلوم درد میکنه میسوزه حالت تعوع دارم

دااااااااغونم

صبح با بابا رفتم دکتر آمپول زدم ... تازه شربت هم داد!!!!

تاز بدترش اینکه هر 6 ساعت باید دوتا قرص سرماخوردگی بزرگسالان بخورم!!!

شربت و قرص متنفرم!!!

اما مجبورم مجبود.... میفهمین!!!!؟؟؟

و خبر بد اینکه تو پایان نامم گیر کردم

خیلی اعصاب خورده خیلی...

***

روز عاشورا بارون میومد سرد بود

نرفتیم دسته!!!

خیلی دلم گرفته

امسال خوب عزاداری نکردم

قبلش اینقدر شوق محرم داشتم نگووو

بد خورده تو دلم ...

یه شب رفتیم مسجد اما مگه عاقا کارن گذاشتن!!!!

دیگه وختی داشت روضه میخوند پاشدیم رفتیم

جیغ میزد بابامو صدا میزد .

دیگه رفتیم حداقل بقیه بتونن عزاداری کنن.

تا قبلش هم همش میخندید!!!

آبرومون رو برد





روزهای من26

14:7 - شنبه دهم آبان 1393 // نویسنده: malihe

سلاااااااااام

ینی خعییییییلی تمبل شدمااااا خعییییلی...

راستش درگیر درس ( البته فقط استرسشو دارم هاااا هییییییییچ کاری نمیکنم )

صبحا با مامانم میرم دعا تا میام بساط چای به راه میکنیم

و بعدشم که عاق خواهرزاده هست دیگه هیششششش گاری نمیشه کرد اصصصن

بعد نهار هم تا بخودمون می جنبیم شب شده و دوباره عاق خواهرزاده و تنبلی خودمممممم

خلاصه فقط استرس درس رو دارم

حعیییی عقبم

امروز دیگه به جددددد نشستم و دارم برنامه موضوع پایان نامه رو با نرم افزار می نویسم .


smilies2

+بعد از دعا رفتم و برا آبجی کوچیکه چادر خریدیم

کلییییی لواشم خوردممممم در حین درس...

یکشنبه هفته گذشته خونمون حلیم دادیم ...

ینی مسجد روستامون بود که مامان دوره قرآنی و همسایه ها ر دعوت کرد خونه و حلیم هم دادیم .

حسسسسسسسابی خوب بود خداروشکر

زیارت عاشورا و حدیث کساء خوندیم.

 +++

بعدا نوشتم :شب ساعت 23:18

هویج پلو درست کردم فردا روزه بگیرم ایشالا...

خعیییلی دیلم گیرفته خعییییلی

خدا؟؟؟چرا جوابمو نمیدی؟

به همه متوسل شدم ...

حضرت فاطمه

امام حسین

شهدای کربلا

امام علی

امام رضا

حاجتم رو میخوام....




روزهای من25

20:27 - چهارشنبه سی ام مهر 1393 // نویسنده: malihe

امروز صبح صبحانه خرودم و یه کپسول

یکمی کنار بخاری خوابیدم تا آروم شدم .

 




روزهای من24

20:20 - چهارشنبه سی ام مهر 1393 // نویسنده: malihe

الان چهارشنبه ساعت 20:20

دیروز از 8 صبح کلاس داشتم

خیلی بد بود دیروز

همش درس و کلاس

بازم دل درد و خوردن کپسول

البته من اصلا تمرکز نداشتم

و گوش نمی دادم

که مث ... پشیمونم

ایشالا از هفته بعد خوب گوش میدم

شب زنگیدم بابا اومد دنبالم .

دایی کوچیکه خونمون بودن ...

تا ساعتای 2بیدار بودم ...

بعدشم خوااااب

 




روزهای من23

10:11 - دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393 // نویسنده: malihe

ساعت 7 بیدار شدم و ادامهههههه اثبات

ینی ادامه که منظورم اینه که پاک نویس کردم برای ارائه دادن!!!

سه تا معادلش مونده بود که دوتاشو همین الان حلیدم و سومی دیگه خعییییییلی طولانی میشد بیخیال شدم ...

بشینم این دوتا رو هم پاک نویس کنم

باید یکمی اتاقمو مرتب کنم و بعدشم دانشگاه

بعدا نوشتم:(چهارشنبه شبش)

اتفاق خاصی نیفتاد

همش کلاس بود مچاله شدم ینی!!!

دل درد هم داشتم یه کپسول خوردم

شب هم رفتم خونه دخترداییم

فیلم نیگا کردیم و حرف زدیم

تا ساعت یک بیدار بودیم و بعدشم خوابیدم.

بماند که نصفه شب دل درد گرفتم شدیدااااا

تا صبح باید تحمل میکردم ...

آخه شوورش داشت فوتبال نیگا میکرد

خلاجت می کشیدم برم آب بخورم

و دلمم نیومد دخترداییمو بیدار کنم

حسسابی زجر کشیدم




روزهای من22

17:58 - یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393 // نویسنده: malihe

سلام

خواب دیشب خعییییلی چسبید

زندگی در جریانه خیلی قشنگتر از این 7/8ماه اخیر ...

صبح با بابا و خوهرزاده رفتیم بیرون

با ماشین

من و خواهرزاده گرام پیاده شدیم تا من به کارهام برسم

اینگدههههههه خوب بود

تو خیابون خودمون گذاشتمش زمین راه بره

اینگده صفا داشت نگوووو

بچه مودبی بود خوشم اومد

پیرمرده با عصا از جلو مون میومد

رسید بهمون

اینگده ذوق داشت و میخندید و همش میگفت ماشالله ...

بابا زنگید و با هم برگشتیم خونه

خدا خیرش بده چون این بگل میخواست و منم خسته شده بودم

بعداز ناهار هم یکمی دراز کشیدم و بابا صدا زد کی میاد بریم یکشنبه بازار

منم که همیشه آماده ام

چگدرررررررررر شولوغ بوووود

البته به بابا زنگیدن و کارش داشتن

دیگه زودی برگشتیم خونه

تازه لباسام عوض کرده بودم و میخواستم نماز بخونم

بابا گفت لباسات بپوش بریم اگه جای پارک نبود پول برداری برام

منم باز آمادهههه

هیچی دیگه عاق خواهرزاده هم تازه اومده بود خونمون با خودمون بردیمش

+

بعدا نوشتم : دوشنبه ساعت10:02

دیشب نشستم یه محسابات ریاضی تووووپ انجام دادم تاااا همین الان ادامه داشت

خدا کنه درست باشه باید امروز تحویلش بدم

دیشب کارن دوباره بالا آورد

معدش خیلی حساس شده

قربونش برم

به زور خودمو کنترل کردم که منم کنارش گریه نکنم

 




روزهای من21

15:31 - یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393 // نویسنده: malihe

سلام

الان یکشنبه است و خاطره دیروزم :

صبح با داماد خالم رفتم دانشگاه ...

منو رسوند دم در دانشگاه دستش درد نکنه

ساعتای 8-8:15 کلاس شروع شد

رفت نامه برای معدلم گرفتم برای اداره

خوشم از درسش نیومد ... به گروه خونی من نمیخوره

تا 11:30اینا کلاس بود

اذان گفتن رفتم نماز جماعت خوندم دانشگاه و بعدشم رفتم بیرون

کتاب میخواسنم بخرم

کتابایی که میخواستم پیدا نکردم

اما یکی گرفتم و یکی هم برای آبجی4گرفتم

تا ساعتای 2تو همون خیابون پرسه زدم وقت بگذره

برگشتم دانشگاه و رفتم بوفه

نهار دلمه برده بودم نشستم یکمی خوردم و سودوکو حل کردم

+

رفتم بوفه دوباره و دوتا چای خوردم با خرماااا ( از خونه برده بودم )

ساعت 5 کلاس داشتم تا 7

بعد از کلاس هم برگشتم

رفتم مغازه پسرخالم و با اون و آبجی2که اداره بود پیاده برگشتیم

کلی فاز داد

+

چون کتف و گردن و کمرم درد میگرفت ترمای گذشته

قرار شد کوله بندازم

که با چادر نمیشد

مامان گفت عیب نداره چادر نپوش

شب قبلش هزار بار از آبجیا و مامان پرسیدم ینی بد نیست نپوشم؟!!!

خودم خیلی چادرمو دوست دارم اما خب وسایلام زیاده بخصوص که صبح تا شب کلاس دارم

با این وجود بازم کمرم درد میکرد قبل از خواب




روزهای من20

19:36 - جمعه بیست و پنجم مهر 1393 // نویسنده: malihe

سلام

صبح رفتم خونه خاله تااااااااا 14:30

ویندوزم رو عوض کردم

ناهار خورده بودن برا من وانستاده بودن

منم زیاد میل نداشتم تنها نمی چسبه

یه دونه دلمه کلم خوردم و خوابیدم

بعدشم رفتیم خونه دخترخالم عیادت شوورش

+

الان از دوش اومدم

+

دیلم چاهیی میخواد برم چای بذارم

حوصله هیچی ندارم

+

برای اون یکی داماد خالم هم وختی مشغول نصب بود یه سری از تمرنای ریاضیشو حل کردم

اثبات کنید بود

عاشق ریاضیم

+

بازم میگم حوصله هیچی ندارم

خسته ام خیلی

+

فردا ساعت 8 صبح کلاس دارم تاااااا هفت شب

خدا به خیر بگذرونه

هفته پرکار شروع شد




روزهای من 19

10:47 - پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393 // نویسنده: malihe

صبح با صدای خواهرزاده گرامی بیدار شدیم

ملییییی ملییییییی

بیدار شدن اجباری بود بخدااااا

اههههههههههه

صبونه خوردیم و آبجی1و4خواهرزاده رو بردن دکتر

همش بالا میاره و اشتهاشم خیلی کم شده

هیچی نمیخوره

منم مرتب کردم و جارو رو آوردم جارو بزنم که روشن نشد

بهتررررر

اصلا حسش نبود

اما خدایی خونه کثیفه

همش این جناب کوشولو آشغال می ریزه

پاشم برم غذا درست کنم

مرغ

+

بعداز نهار یکمی دراز کشیدم و با دخترخاله ها رفتیم خونشون

خونه دخترخاله بزرگه رو تمیز کردیم

فقط گردگیری بود

امشب شوهرش میاد

پاش شیکسته

ایشالا زود خوب بشه

بعدشم که اومدم یکمی خواهرزاده رو تو کوچه بردم راه بره

بعدش بردمش خونه خالم

و خودم برگشتم خونه

سرم خعیییییلی درد میکنه

....

خدا خیلی خسته ام خیلی




روزهای من 18

19:18 - چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393 // نویسنده: malihe

به نام خدا

خب امروز ساعت 8 کلاس داشتم

حوصله نداشتم زود برم ( تخصیر خودشونه خوووووو انگیزه تذاشتن برای آدم!!!)

ساعت 7بیدار شدم صبونه خوردم یه ساندویچ درست کردم

دیدم بابا خوابیده گفتم خودم میرم با تاکسی

اول ساندویچ رو دادم به آبجی2

رسیدم دانشگاه ...

دوتا از همکلاسی ها رو تو سرویس دیدم ( یک عدد دخی و یک عدد مذکر)

رفتیم کلاس که استاد رفته  بوده و ساعت کلاسا رو مشخص کرده

خوش و خرم نشستیم تو کلاس نوشتیم ساعتارو و زود اومدم بیرون

رفتم آموزش نامه گرفتم برای معدل سال قبلم

که چون درس سمینارم تایید مدیریت نشده رو معدل اثر نذاشته و در نتیجه حدود 10 صدم معدلم کمتر شده مهم نیست

بعدشم تو سرویس با بهترین دوستم تلفنی صحبت کردم ( راضیه )

برگشتم خونه ....

تو را ه فلفل دلمه و یه پفیلا خریدم و خیابون خودمون رو پیاده رفتم

بعدازظهری هم تا خود اذان خوابیدم

تازه خوابم برده بود که مث دوسه شب پیش خیلی بد از خواب پریدم

نمی دونم چرا اینطری شدم ...

یبار بیدار شدم دیدم هوا یجوریه فک کردم صبحه ... ترسیدک گفتم واااای نمازم قضا شده!!!!

که بعدش صدای بابامو شنیدم و دوهزاری برام افتاد

الانم سرم درد میکنه بشدت دوتا چای خوردم و صومی هم در حال سرد شدنه

+

این استاده جبرانی برای هفته بعد کلاس گذاشته

هفته بعد هفته داغووووووونیه والاااا

+

بعدا نوشتم :23:27

سوپش خعیییلی خوجمزه شده بود

سوپ رشته

فلفل دلمه +هویج+سیب زمینی +گوجه فرنگی+عدس+لپه+رشته +فلفل و نمک

ینی خعیییییییلی حال داد

بعدش رفتیم خونه خاله

دایی1و3هم اونجا بودن

تازه برگشتیم

کار خاصی ندارم

ساعت 2باید بزنم دانلود کنه نرم افزار که ایشالا حمعه ویندوزم عوض کنم

شب همگی خوش

+
خواهرزادم دیشب خعیلی اذیت کرد

خوابیده بود هاااا

بیدار شد

دیگه خلاصه کم نذاشت

با انگشت فشار میداد تو چشام تا چشامو باز کنم

دید عکس العمل نشون نمیدم پاهاشو فشار میداد رو صورت و چشام

دید نههههه

اومد قشنگ جلوم نشست و ایندفه محکمتررررررر

خلاصه کلی بیخوابمون کرد دیگههههه

کلی شیطنت و ورجهوورجه کرد

به زور خوابش برد ما هم ( من+مامانش)تازه خوابمون برد که یهوووو تو خواب شروع کرد به گریه کردن

مگه ساکت مشد!!!!!

ساعتای 2:30اینا بود فک کنم خوابید.

ما هم بالاخره خوابیدیم




روزهای من 17

9:52 - سه شنبه بیست و دوم مهر 1393 // نویسنده: malihe

سلام

اصلا حوصله ندارم امروز

صبحی با یه خبر بد بیدار شدم 

دخترخاله و شوهرش تصادف کردن ... شوهرش پاش شیکسته 

الانم یه کلیپ انلود کردم

غیرت...

یه دختر که خودشو شکل پسرا میکنه و کار میکنه تا بهش کاری نداشته باشن

لینکشو میذارم براتون

غیرت شیرین

برم خونه خاله ...

فعلا

بعدا نوشتم :21:09

من و بابا خونه تنهاییم بقیه رفتن خونه خاله

ناهار یه ماکارونی دبشششششش پختم

خوشمزه شده بود

بعداز ناهار با خواهرزادم رفتم دوش

کلی باهاش آب بازی کردم

به حموم میگه : آب باژی

اییییییی فداش میشماااااا دیفونه خودمههه

به خاله میگه : آنییی ... بیشتر هم منو مدنظر قرار میده قربونش برم

امشب اینجا میخوابن

باباش رفته پیش دامادشون ( همون که تصادف کرده)

ایشالا زودی خوب بشه .

نون پنیر گردو خوردم خعییلی حال داد

اگه این دندونه اذیت نمیکرد بیشتر هم حال می داد

باید برم دندون پزشکی

+بعدا نوشتم :( 4شنبه ساعت 19:20)

قبل از خواب با آبجی 4آهنگ گذاشتیم و با خواهرزاده گرامی یکمی دنس کردیم

+

نتیجه اخلاقی :

صبح حس کلاس رفت

 




روزهای من 16

22:9 - دوشنبه بیست و یکم مهر 1393 // نویسنده: malihe

سلام

خیلی خسته ام سرم هم درد میکنه

تازه از خونه دایی اومدیم

ایمیلمم باز نمیشه ببینم استادم جواب داده یا نه

صبح مه رفتیم عید دیدنی

من + مامانم+آبجی1+خواهرزاده+خاله

بعدشم که ولو رو تخت با آبجیا حرف زدیم

غروبی هم  رفتیم خونه عموبزرگه

بعدشم خونه دایی کوچیکه افطار کردیم و شام رفتیم خونه دایی بزرگه

+

بعدا نوشتم : سه شنبه ساعت 21:17

افطاری زیاد خورده بودم دیگه جا برای شام نداشتم 

نشسته بودم برای پسرداییم فتوشاپ نصب میکردم 

صدا زدن بیا شام گفتم نمیخورم

اونا مشغول شام بودن

یه دفه خواهرزادم اومد تو اتاق میگفت : هم هم

ینی بیا غذا بخور

 ینی به شخصه فداش شدم بخدااا

اینقدر مهربونه

همش میومد تو اتاق منو ببره شام بخورم

آخرش آبجی1گفتش بابا بیا بشین پیشش بذار غذاشو بخوره

+

داشتیم میوه میخوردیم

مامانش میوشش تموم شد یه دفه دیدم از این ور حال دیس میوه رو برداشته ( سنگین بود براش هااا) به زور با خودش می برد و برد گذاشت جلو مامانش و یه دونه سیب داد بهش

ینی بخدا اینگده مهربونههههه خدا می دونه

با مامانش(آبجی1) رفته

آبجیمم خیلی مهربون و دلسوزه و تعارفیی!!!

فدای دوتاشون بشم من

+

طفلی خواهرزادم دیشب کلی بالا آورده قربونش بشم

میگن توهم توهم خورده بخاطر اون...

امروزم درست حسابی غذا نخورد قربونش برم

 

 




روزهای من 15

10:43 - یکشنبه بیستم مهر 1393 // نویسنده: malihe

یوهووووووووووو

سلام و بنام خداوند مهربون

امروز خوابیدم تااااا نزدیکای 10

هنوووووزم دوست داشتم بخوابم مامان بیدارم کرد اماااااااا

الان صبونه خوردم و خونه ها رو هم مرتب کردم

دارم نت گردی میکنم

به استادمم ایمیل زدم

+

بعدا نوشتم : ( 23:339)

تازه از خونه عمو برگشتیم .

اتفاق خاصی نبوده

بعدازظهری میخواستم برم خیابون

کار خاصی نداشتماااا

بابا اجازه نداد

هیچی دیگه نرفتم

یکمی دراز کشیدم و بعدشم با خواهرزادم برنامه کودک نیگا کردم

فداش بشم

یادش دادم بگه :راسو

عیدتونم مبارک

شب هم رفتیم خونه عموکوچیکه

 




روزهای من 14

13:3 - شنبه نوزدهم مهر 1393 // نویسنده: malihe

به نام خدای مهربون خودم

بعد از صبونه بابا رفتش بیرون

مامانم رفت دوش

من موندم و کارا

اول ظرفا رو شستم مرتب کردم

البته مرتب بود هاااا ... در حد یکی دوتا وسیله

بعدشم به آبجی 4 زنگیدم

خونه مادرشوور بود

گفتم ناهار میاین اینجا؟

شوورش دیشب رسید فردا هم باید باز بره

خب اونا که اوکی شدن

بعدم به آبجی1زنگیدم هنووووز خواب بودن با عااااق پسرش

 اونا هم اوکی شدن برای ناهار

برنج خیس کردم و مرغ درآوردم

ته چین مرغ پختم

+

بعدازظهری کلاس دارم

+

خواهرزاده گرامی اسال دستکشی که پارسال براش گرفتن رو افتتاح کرده 

خعیییییلی دوسش داره

منم اونو دوش دالم خوووو

+

بعدا نوشتم :

با بابا و مامان رفایم دانشگاه

هوا بارونی بود

همش دعا میکردم جاده درست باشه و اذیت نشیم

خیلی بارون بود

رفتم تو دانشگاه

خبر رسید استاد نمیاد!!!

منو میگی:

داشتم روانی می شدم ینی خدااا میدونه

ظاهرا استاد به یکی گفته بوده قرار بوده بهمون خبر بده که نداده!!!سهل انگاری کرده

ینی عصبی شدمااااا در حد چی

برگشتیم خونه

هم چنان بارون بود

خدا رحم کرد یکمی مونده بود تصادف کنیم

به خیر گذشت

رسیدم خونه دوباره صدقه گذاشتم

کار خاصی ندارم انجام بدم

باید یه سری نرم افزار دانلود کنم برای ویندوزم

فعلا

+

اعصابمم خورده

مامان میگه خب این طوریه دیگه بیخیال جوش نزن

آخه نمیشه کهههه

من میخوام یه چی یاد بگیرم نه که فقط مدرک بگیرم که!!!!

 




روزهای من13

14:34 - جمعه هجدهم مهر 1393 // نویسنده: malihe

سلام سلام

صبح مامان اینقده صدااااا زود تا بیدار شدم

وگرنه قصد داشتم یکمی بخوابم

کلی برنامه ریزی کرده بودم برای امروز ... اما نشد .

مامان برای تمیز کردن آشپزخونه برنامه ریخته بود

آشپزخونه رو ریختیم بیرون و همه چی  رو تمیز و مرتب کردم

بشور بسااااب بود هااا 

جای همممممتون خااالی

آخراش بود که من رفتم دوش

ناهار هم پیتزا خوردیم .

سیر نشدم هاااا

هیچوقت با پیتزا ساندویچ سیر نمیشم

موقتی پر میشه معدم

بعنوان وعده غذایی قبول ندارمشون

الانم که موهامو شونه زدم

+

ظهری داشتم قرآن میخوندم

چادر و هیچی سرم نبود

خواهرزادم میزد به در : ملیییییی ملیییی

پاشدم در رو باز کردم اومد تو

نشوندمش رو پاهام و داشتم قرآن میخوندم اونم گوش می داد

یهو پاشدم از رو پاهام

رفت از رو قفسه چادر و مقنعه نمازم رو برداشت آورد داد بهم

میگفت : الله علیییی

ینی که اینا رو سرت کن

آخخخ ینی فداش میشم هاااا

چادر سرم کردم بخاطرش دیگههه

+

برم چای بخورم ( من دوش بودم بقیه چای خوردن )

+

بعدا نوشتم :

خواهرزادمم پیشم خوابید

ااااه نذاشت بخوابم کهههههه

اینگده وول خورد و بیدار شد

رفتیم خونه عمه

ساعت20اینا برگشتیم

بخاری توی اتاق رو گذاشتیم

و الانم که می بینید

 




روزهای من12

12:31 - پنجشنبه هفدهم مهر 1393 // نویسنده: malihe

امروز ساعت 7:30 بیدار شدیم

به به عجب روز با نشاطی بود خداییش

اگه یادم نره همیشه زود بیدار یشم

صبحونه بگین چیییییییی خوردم؟

جیییییگگگگر آخ فاز داد حسابی بهم چسبید

جای همتون خالی

بعدشم نشستم پای لپ تاپ و یکمی نت گردی کردم و رفتم دنبال خواهرزاده گرامیییی بیارمش خونمون

یه یه ساعتی طول کشید( دو قدم راه بود هاااا )

چای خوردیم و رفتیم اتاق آخر و همه چی رو مرتب کردیم و لباس گرمامون رو درآوردیم

حسسابی سرد شده هواااا

اونجا رو نصفه نیمه واگذار کردم به آبجی 4و1 و من آشپزخونه و حال پذیرایی رو جارو زدم و آبجی 4 هم گردگیری کرد بعدش .

الانم نماز خوندم و یکمی هم قرآن خوندم

شنیدم میگن سعی کنین روزی 50آیه قرآن رو با صدای بلند تلاوت کنین .

خواهرزادمم پای سجادم نشسته بود و بازی میکرد .

خیلی حس خوبی بود .

الانم برم یکمی کتاب مطالعه کنم و به شیکمم برسم

+

بعدا نوشتم:

کتاب نخوندم و به شیکمم نرسیدم

فیلم نیگا کردیم و بعداز ناهار هم نشستم یه قالب طراحی کردم ( طراحی آنلاین)

یکمی دراز کشیدم تازههههه خوابم برد که با صدای زنگ در بیدار شدم

( فوضولا بدونن : همسایه بود اومده بود دنبال آچار فرانسه )

بعدشم که آبجی زنگید رفتم خونش و لپ تاپمم برداشتم سر راه ببرم خونه خالم تا دامادشون ببینن مشکلش چیه

نبودن

رفتم خونه آبجی

آبجی 2و مامان هم اومدن

چای خوردم

رفتم خونه خاله و به سیستمم رسیدگی شد حسسابی

دسدشون در نکنه

الانم اومدیم خونه و برم دراز بکشم

حوصله هیچی ندارم

+

در حین استفاده از نخ دندان ...

یکی از دندونام که پر کرده بودم موادش ریخت ....

یه تیکه سنگ

من میخوااااامش خوووو

الانم اصلا حوصله ندارم اصصصنم

+

شب بخیر




آخرین مطالب

» من یک بهمن ماهی هستم ( یکشنبه ششم مهر 1393 )
» روزهای من32 ( دوشنبه سوم آذر 1393 )
» روزی که مادر شدم... ( دوشنبه سوم آذر 1393 )
» روزهای من31 ( یکشنبه دوم آذر 1393 )
» ختم سوره واقعه در روز دوشنبه اول ماه ( یکشنبه دوم آذر 1393 )
» خصوصی های من5 ( شنبه یکم آذر 1393 )
» خصوصی های من4 ( شنبه یکم آذر 1393 )
» روزهای من30 ( پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393 )
» روزهای من29 ( چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393 )
» خصوصی های من3 ( چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393 )
» خصوصی های من2 ( یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393 )
» خصوصی های من1 ( شنبه بیست و چهارم آبان 1393 )